( 1 ) جنگ با على ( ع ) موافقت كردمى و ليكن اين قدر توانم كه به دومة الجندل روم و حال عمرو و ابو موسى معلوم كنم و باز آيم و آنچه معلوم كرده باشم تو را باز گويم .
معاويه گفت : نيكو مىگويى . برو به سعادت و حقيقت اين معلوم كن و تعجيل نماى كه مرا در اين غصّه قرار و آرام نيست .
پس ، مغيره بن دومة الجندل رفت و اوّل به نزد ابو موسى درآمد ، تحيّتى گفت و ساعتى بنشست و از هر نوع سخن بگفتند . پس ، مغيره او را گفت : چه گويى در حقّ آن كسى كه چون اين فتنه پديد آمد ، برخاست و به گوشهاى نشست ، نه على ( ع ) را يارى داد نه معاويه را مدد كرد ؟
ابو موسى گفت : سخت عاقل و كامل مردى باشد .
مغيره بر اين سخن نيفزود و برخاست و به نزديك عمرو عاص شد و سلام گفت و ساعتى بنشست ، ميان ايشان هر نوع كلمات برفت . پس ، مغيره او را گفت : يا أبا عبد اللّه ، چه گويى در حقّ آن كس كه دست خويش از اين خونها نگاه داشته باشد و خويشتن را از اين محاربت و مكاوحت باز پس آورده و عزلت و انزوا اختيار كرده باشد ؟
عمرو عاص او را گفت : اين كس از جمله مردان به دو اشرار الناس باشد ؛ نه حق را شناسد [ كه ] آن را حرمت دارد و نه باطل را بداند كه آن را انكار كند و از آن اعراض نمايد .
مغيره بازگشت و به نزديك معاويه شد و او را گفت : برفتم و هر دو را ديدم و سخنان ايشان بشنيدم . در آن هيچ شكّ ندارم كه ابو موسى على ( ع ) را خلع كند و او را از اين كار بيرون آورد . امّا ، عمرو عاص را چنان ديدم و سخن او بشنيدم مگر انديشهء كارى دارد .
از اين سخن انديشهء خاطر معاويه زيادت گشت و در آن معنى قطعه شعر [ ى ] بگفت و به عمرو فرستاد كه :
چنان و چنين شنيدم و باور نداشتم و يقين دانم كه رضاى من نگاه دارى هرگز آن نوع نينديشى .
عمرو جوابى نوشت و انكارى عظيم كرد و سوگند آن بر زفان براند بر اين جمله :
نه بر زفان گذرانيدهام نه بر خاطر * نه در عقيدت من هرگز آن گمان بوده است
چون روزها بگذشت و ايشان حكمى نكردند ، مردمان ملول گشتند و عمرو و ابو موسى را گفتند :