( 1 ) امير المؤمنين على ( رضى ) از قبيلهء ربيعه برجست و بر اسب نشست و گفت : مرا آبى دهيد . آب به دو دادند . بخورد و بر لشكر معاويه حمله كرد و چند كس را مجروح گردانيد .
پس ، بايستاد و گفت : مرا آبى دهيد . چون آب بخورد ، رجزى ديگر بگفت و بر لشكر معاويه حمله كرد . ساعتى بر لشكر معاويه حمله كرد و ساعتى بر لشكر امير المؤمنين و جنگهاى سخت مىكرد و به آواز بلند مىگفت :
اى مردمان ، بدانيد كه من از على ( ع ) و معاويه و از حكم ايشان بيزار شدم . حكم نيست مگر خداى را جلّ جلاله
وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ .
[ 279 ب ] در اثناى آنكه بر لشكر امير المؤمنين حمله مىكرد و مردمان را تيغ و نيزه مىزد ، كشته شد و او اوّل كس بود كه خارجى شد . ( 552 )
القصّه چون قرار نامه نوشته شد و گواه گرفتند و مهر كردند ، اشتر نخعى ، عدىّ بن حاتم الطائي ، عمرو بن الحمق الخزاعى ، شريح بن هانى المذحجى ، زحر بن قيس الجعفى ، أحنف بن قيس التميمى و جماعتى ديگر از ياران امير المؤمنين على ( ع ) كه امثال ايشان بودند ، از جاى جستند و به نزديك معاويه شدند و گفتند :
زينهار كه به ما جز گمان حقّ نبرى . ما امروز هم برآنيم كه دى بودهايم الّا آن است كه شما چون عاجز گشتيد ، دست در مصحف قرآن زديد و ما را به حكم قرآن خوانديد و ما شما را اجابت كرديم . اگر حكمى كه كنند ، بر جادّهء حقّ باشد نيكو و الّا يقين بدان كه ما به سر جنگ خواهيم شد و خواهيم كوشيد ، تا يكى از ما باقى ماند ترك جنگ نخواهيم گفت .
معاويه گفت : چنان كنيد و آنچه مراد شما باشد ، بر آن جمله برويد . ( 553 )
أبو موساى خيانتكار در راه دومة الجندل :
چون كار مسالمت به خاتمت پيوست امير المؤمنين على ( ع ) فرمود تا منادى كردند كه اى اهل عراق به سوى خانه و وطن خويش باز گرديد و معاويه هم فرمود كه اهل شام به جانب شام مراجعت نمايند . پس در اين هنگام ابو موسى اشعرى به نزد امير المؤمنين