( 1 ) چون صعصعه اين فصل بگفت ، امير المؤمنين را عظيم خوش آمد . او را بستود و بر او ثناها گفت .
پس ، منذر بن جارود العبدىّ گفت :
ما سخن معاويه و عمرو عاص بشنيديم و بر باطن و ظاهر مقالت ايشان واقف گشتيم الّا آن است كه چون كارى پيش آيد كه آن را دفع نتوان كرد ، واجب آن كند كه بدان رضا دهند . ما را دل چنان مىخواست كه با اين قوم كارى كردى كه ايشان را زيانى داشتى و ما را به ضمن آن منفعتى بودى . اين سخن كه مىگويند متضمّن دو كار است مراد هر چه بيشتر حاصل شود و نامرادى در تأخير افتد . مگر كه تو اى امير المؤمنين انديشهء ديگر كنى . اگر دل تو چنان مىخواهد كه با اين قوم جنگ كنى ، هنوز لشكر ما چندان هست كه دفع ايشان توانند كرد و ايشان را مقهور توانند گردانيد و ما را در هيچ كارى بر تو انكار نيست و جمله مطيع و مأمور و منقاد فرمان توييم . و السّلام .
پس ، حارث بن مرّه بر پاى خاست و گفت :
اى امير المؤمنين ، در ميان ما جماعتىاند كه آنچه مىگويند ، نمىكنند و قومىاند كه چيزى كه مىخواهند كه كنند ، نمىتوانند كرد . منفعت تو از آن كس حاصل تواند بود كه آنچه بتوانند كرد ، بكنند و اين طايفه نماندند و كسى نيست كه بر قول و عمل او اعتمادى توان كرد . ما تو را مخالفت نخواهيم كرد در آنچه تو براى خدا با معاويه جنگ كنى و مىدانيم كه معاويه براى دنيا با تو جنگ مىكند . اگر تو اين قضيّت كه در آن سخن مىرود كراهيّت مىدارى ، سخن ايشان قبول مكن ، آنچه گذشت گذشت ، كار از سر گيريم و با ايشان جنگ مىكنيم تا خداى تعالى ميان ما و ايشان حكم كند . و السّلام .
پس ، هر كسى سخنى كه فرا خاطر مىآمد ، مىگفت تا سعيد بن قيس الهمدانى [ 8 ] ، احنف بن قيس [ 9 ] ، و [ 278 الف ] حارثة بن قدامة السعدى بر پاى خاستند و در معنى قبول ناكردن حكمين و تحريض به جنگ سخن گفتند و امير المؤمنين را بر جنگ تحريص و ترغيب نمودند و گفتند : يا امير المؤمنين ، مصلحت نمىنمايد كه تمنّاى اين قوم را اجابت كنى و گوش بر حكمين دارى . فرمان كن تا به سر كار شويم و با اين جماعت كارزار كنيم تا عاقبة الامر خداى تعالى بين تو و معاويه حكم باشد . [ 10 ]
هامش
[ ( 8 ) ] چ : شريك الاعور الهمدانى .
[ ( 9 ) ] ت . ل : اشعث بن قيس .
[ ( 10 ) ] چ : « و گفتند يا امير المؤمنين . . . حكم باشد » حذف شده است .