( 1 ) در اثناى اين سخن عبد اللّه بن حارث الطائيّ به خدمت امير المؤمنين آمد در حالتى كه ضعف تمام داشت و خسته بود . چون آن حضرت او را بديد ، مرحبا گفت و او را بنواخت و خوش بپرسيد و گفت :
چون است حال تو ؟
گفت : چنين است كه مىبينى اى امير المؤمنين ، سخت ضعيف شدهام و آنچه از عمر من مانده است كم از آن است كه بگذشته است . در چنين حالتى نزد تو آمدهام تا سخنى بگويم و حقّى بگزارم .
امير المؤمنين فرمود : بگوى آنچه مىخواهى . [ 277 ب ] عبد اللّه گفت : پدرم و مادرم فداى تو باد ، آيا حكمى ديگر است بعد از حكم قرآن و فرمانى ديگر تواند بود بعد از فرمان قرآن ؟ ميان ما و ايشان حكم خداى تعالى تمام نيست كه حكمى ديگر مىبايد ؟ چه تو را بر آن داشته است كه با اين قوم صلح كردى و به حكمين رضا دادى ؟ بر سر كار خويش باش و جنگ مىكن تا خداى تعالى ميان تو و ايشان حكم باشد .
چون جماعت قرآنخوانان سخن عبد اللّه بشنيدند ، او را جفاها گفتند ، دشنامها دادند ، خاك بر او پاشيدند ، و خواستند او را با تيغ درگذرانند كه امير المؤمنين بانگ زد و فرمود :
دست از او بداريد كه آنچه بر او بود ، بگفت :
پس ، عبد اللّه در غايت ضعف و ناتوانى برخاست و برفت و پس از يك دو روز او را وفات رسيد - رحمة اللّه عليه .
ياران على ( ع ) او را بر جنگ تحريص مىكنند :
چون هر دو لشكر كار به حكومت حكمين مقرّر داشتند ، سلاحها بنهادند و معارف و اعيان هر دو لشكر آمدند و بنشستند . پس ، دبيرى طلب كردند ، عبد اللّه بن ابى رافع كه دبير امير المؤمنين بود ، حاضر آمد . آن حضرت او را فرمود بنويس : قرار دادند امير المؤمنين على ( ع ) و معاوية بن ابى سفيان . . .
معاويه گفت : بد مردى باشم كه تو را امير المؤمنين دانم و با تو جنگ كنم . اگر تو امير المؤمنين بودهاى ، چرا با تو جنگ كردمى ؟ [ 3 ]
هامش
[ ( 3 ) ] چ : « اگر تو امير المؤمنين بودهاى ، چرا با تو جنگ كردمى » حذف شده است .