( 1 ) امير المؤمنين فرمود :
اللّه أكبر صدق رسول اللّه ،
در آن روزى كه مرا بخواند و فرمود بنويس « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اين صلحى است كه محمّد رسول اللّه ( ص ) مىكند با اهل مكّه . . . پدر معاويه ابو سفيان بن حرب گفت :
اى محمّد ، اگر من بر رسالت تو اقرار داشتمى ، با تو جنگ نكردمى . بفرماى تا نام تو و نام پدر تو و نام من و نام پدر من بنويسند . حضرت رسول فرمود : چنان كه او مىخواهد بنويس . من به فرمان رسول خدا ( ص ) چنانچه ابو سفيان مىگفت ، بنوشتم . مصطفى ( ص ) مرا فرمود : اى على ، تو را همچنين روزى خواهد بود . من قبالهء پدران را نوشتم تو قبالهء پسران را بنويسى . [ 4 ] چون مصطفى ( ص ) مرا از اين حال خبر داده است اكنون چنان كه معاويه مىخواهد بنويس .
عمرو عاص گفت : سبحان اللّه ! يا على ما را با كافران قياس مىكنى ؟ ما و شما مؤمنانيم .
امير المؤمنين على بانگ زد : خاموش باش اى پسر نابغه ، تو دوست مشركان بودهاى و دشمن مؤمنان ، در ضلالت رأس و رئيسى و در اسلام دنبال خسيس . نه تو از آن جماعتى كه با مصطفى ( ص ) جنگ كرديد و او را هجو گفتيد و بعد از او امّت او را در فتنه افگنديد ؟ نه تو ابتر پسر ابترى دشمن خدا و دشمن [ 277 الف ] رسول او و دشمن اهل بيت رسول او ؟ برخيز از اين جايگاه برو ، تو اهل آن نيستى كه در اين جايگاه بنشينى و سخن گويى .
عمرو برخاست و گفت : سوگند به خداى از اين پس آنجا كه تو باشى ، حاضر نشوم . و برفت و در گوشهاى بنشست . [ 5 ]
امير المؤمنين فرمود : امّيد كه خداوند تو را به كردار بد كيفر كند . [ 6 ]
پس ، جماعتى شمشيرهاى كشيده بر گردن نهاده ، پيش امير المؤمنين آمده عرض كردند :
يا امير المؤمنين ، به هر چه خواهى ، فرمان كن كه ما جان و سر و فرزند در راه تو نهادهايم .
امير المؤمنين على ( رضى ) خشنود شد و ايشان را مهربانى نمود و ثناها گفت .
پس ، سهل بن حنيف گفت :
هامش
[ ( 4 ) ] س . ب . م . چ : من پدر را بنويسم و تو پسر را بنويسى .
[ ( 5 ) ] چ : عمر برخاست و خاموش به گوشهاى بنشست .
[ ( 6 ) ] م : « امير المؤمنين فرمود . . . كيفر كند » حذف شده است .