( 1 ) به سبب آنكه با من عداوت دارد ، دويّم آنكه او را از عقل بهره نيست . با مثل عمرو عاص در اين كار چگونه تواند برآيد ؟
اشعث گفت : اگر يمانى و مضرى حكم چنان كنند كه ما را بعضى از آن موافق نيايد ، دوستتر از آن داريم كه هر دو مضرى باشند و حكم بر وفق مراد ما كنند .
امير المؤمنين گفت : شما جز ابو موسى را نمىخواهيد ؟ [ 277 الف ] گفتند : نه ، او لايق اين كار است و بر او مزيدى نيست .
امير المؤمنين گفت : چون به دست من كارى نيست ، شما دانيد . هر چه مىخواهيد بكنيد . اى بار خدايا ، تو گواه باشد كه من از آنچه اين قوم مىكنند ، بيزارم و بدان راضى نيستم .
پس ، أحنف بن قيس تميمىّ [ 2 ] آمد و گفت : اى مردمان ، امير المؤمنين آنچه مىگويد ، بشنويد . ابو موسى اشعرى مردى است از يمن و بيشتر از بنى عمّ و اقرباى او در خدمت معاويهاند و عمرو عاص كه در مقابل او نهادهايد مردى سخت مكّار و دوربين است .
مرا مصلحت نمىآيد كه به ابو موسى رضا دهيد . مرا در اين كار بداريد امّيد چنان دارم كه هر عقدى كه عمرو عاص بندد ، بگشايم و هر عقد كه او بگشايد ، من ببندم و اگر مرا حكم نمىكنيد ديگرى را بدين مهمّ نامزد فرماييد . در هر صورت به ابو موسى رضا مدهيد .
امير المؤمنين گفت : اى أحنف ، اين قوم به فريب عمرو از راه راست منحرف گشته ، اين نصايح در ايشان اثر نمىكند ، جز ابو موسى را نمىخواهند و گوش به سخن نمىكنند . من ترك اين سخن گفته ، ايشان هر چه خواهند مىكنند ؛
إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ .
پس ، آن قوم كس فرستادند و ابو موسى اشعرى را بخواندند . ابو موسى آن هنگام گوشه گرفته بود و در جنگ خوض نمىكرد . يكى از رسولان أبو موسى را گفت : صلح كردند .
ابو موسى گفت :
الْحَمْدُ [ لِلَّهِ ] رَبِّ الْعالَمِينَ .
رسول گفت : تو را حكم كردهاند .
ابو موسى گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
پس ، أبو موسى أشعرى را به لشكرگاه امير المؤمنين آوردند . ( 548 ) اين وقت اشتر به خدمت آن حضرت آمد و گفت :
يا امير المؤمنين ، سوگند بدان خدايى كه جز او خدايى نيست اگر چشم من بر روى عمرو عاص بيفتد ، با تيغ او را در گذرانم .
هامش
[ ( 2 ) ] ل : اشعث بن قيس .