( 1 ) بوديد ، ليكن از اين ساعت در باطل افتاديد ، دير نپايد كه به و بال آن مأخوذ شويد .
اشعث و آن جماعت آواز برآوردند : ديگر از اين حركات با زمان و سخن مگوى اى اشتر ! [ 167 ] تا ما مصاحيف را بر سر نيزهها بسته مىبينيم و تا مىشنويم كه ما را به آن مىخوانند تو را و على ( ع ) را فرمان نخواهيم برد و طاعت نخواهيم داشت . [ 273 الف ] اشتر گفت : افسوس كه شما را بفريفتند و شما فريفته شديد . شما را در كار اين جنگ به حقّ در غلط انداختند و شما را موافق افتاد ترك جنگ گفتن . پس ، روى بدان جماعت آورد و گفت :
ما پنداشتيم كه آثار سجود بر پيشانى شما آثار زهادت است در دنيا و شما را بدين شرفى خواهد بود در آخرت و موجب رضاى بارى تعالى خواهد بود ليكن امروز چون آفتاب معلوم گشت كه شما طالبان دنياييد و در دست شهوت گرفتار . لعنت بر شما باد كه ميان ما و شما دورى افتاد . كاشكى چنان كه قوم ثمود هلاك شدند ، شما را هم هلاكت بودى و ما از لوث مجالست و خبث عقيدهء شما خلاصى يافتيمى .
پس ، زفان به دشنام ايشان برگشاد و ايشان را دشنامها داد و ايشان هم او را دشنامها دادند و تازيانه بر اسب او زدند [ 168 ] و اشتر نيز تازيانه بر اسب ايشان زد . ايشان قصد زخم او كردند و او قصد زخم ايشان كرد [ 169 ] و ابناى عمّان اشتر به يارى او برخاستند . غوغا در ميان افتاد ( 543 ) ، نزديك بود كه فتنهاى ديگر پديد آيد . امير المؤمنين على ( ع ) ايشان را تسكين داد . پس ، اين غوغا فرونشانيد و گفت :
اى اشتر ، خاموش باش و دم مزن ، جاى گفتگوى ما و تو نيست . به هر چه مصلحت اين قوم است مرا و تو را بر آن راضى بايد بود . [ 170 ]
پس ، يكى از ياران آن حضرت گفت : اى اشتر ، امير المؤمنين گفتار ايشان را قبول كرد ، تو چرا رضا نمىدهى ؟
اشتر گفت : به هر چه امير المؤمنين رضا داد من هم رضا دادم .
القصّه معاويه را كار به كام شد و بعد از آنكه بكلّى مأيوس بلكه امّيد بقا نداشت ، بدان
هامش
[ ( 167 ) ] ش . م . چ : دست از اين سخن بدار اى اشتر .
[ ( 168 ) ] چ : بر روى او زد .
[ ( 169 ) ] م . چ :
[ ( 170 ) ] ل : « و گفت اى اشتر ، خاموش . . . بايد بود » حذف شده است .