تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 651

مساهمون:

ص٦٥١
( 1 ) به غايت القصوى راضىام و از عثمان بىنياز نه ، و جنگى كه با تو مىكنم به فرمان امير المؤمنين على ( ع ) مىكنم كه مهاجر و انصار با او به خلافت و امامت بيعت كرده‌اند و به اطاعت او متّفق شده‌اند و جنگى كه تو با من مىكنى به اشارهء مردى مىكنى كه اهل شام او را پيشواى خود كرده‌اند كه نه او را در شورا حظّى است و نه از خلافت نصيبى دارد . و السّلام چون نامهء أشعث بن قيس به معاوية بن حديج رسيد و به مضمون آن وقوف يافت ، در خشم شد و معاويه را گفت : مرا اين غصّه از تو مىبايد ديد و اين رنج از تو مىبايد كشيد . تو مرا در معرض اين عتاب آوردى و بر آن داشتى كه به أشعث نامه نوشتم لاجرم چنين سخنان مىبايد شنيد . عتبة بن أبى سفيان حاضر بود گفت : أشعث بن قيس را به نامه نتوان فريفت و بدانچه معاوية بن حديج كلمه‌اى چند در قلم آرد يا عبارتى مزخرف بر روى كاغذ نگارد ، او را در غلط نتوان افگند . اين كار به مخاطبه برتر از آن دست دهد كه به معاينه و [ به ] مناظره آسانتر از آن ميسّر گردد كه به مكاتبه . اگر مىفرمايى ، من او را ببينم و در اين معنى بالمشافهه با او كلمه‌اى چند بگويم . - و عتبه مردى فصيح و به زفان آورى و سخندانى و عبارت‌پردازى مباهات كردى - . معاويه گفت : روا باشد . پس ، عتبه برنشست و روى به لشكرگاه امير المؤمنين على ( ع ) آورد . چون نزديك رسيد ، بايستاد و آواز داد : أشعث بن قيس كجاست ؟ أشعث را خبر دادند و گفتند : عتبة بن أبى سفيان آمده است و تو را طلب مىكند . أشعث گفت : عتبه مردى است دانا ، لابد او را ببايد ديد و سخن او ببايد شنيد . پس ، برنشست و آمد تا برابر او بايستاد و گفت : اى عتبه ، به چه رنجه شده‌اى و با من چكار دارى ؟ [ 261 ب ] عتبه گفت : اگر برادر من معاويه يكى از آن معارف و اعيان لشكر على ابو طالب ( ع ) بديدى و با او در اين كار كلمه‌اى گفتى و معاوضه داشتى ، آن معروف تو بودى به حكم آنكه تو بهتر و سرور اهل عراقى و پيشوا و سيّد و مقتداى قبايل كنده‌اى . عثمان را در حقّ تو سوالف انعام و سوابق اكرام است و هيچ معروفى نيست از لشكر