( 1 ) خويشتن نهم و زور بر آن كنم تا شمشير بر شكم من رود و از پشت من بيرون آيد ، چنان كردمى .
سه ديگر نوبت گفت :
اللّهمّ إنّى لا أعلم عملا هو أرضى لك من جهاد هذا القوم .
معنى چنين باشد كه بار خدايا من هيچ كار نمىدانم كه به رضاى تو نزديكتر باشد از جنگ كردن با اين گروه .
اين دعاها بگفت و اين مناجاتها بكرد و روى به مردمان آورد و گفت :
اى مردمان ، بدانيد كه ما سه نوبت در خدمت مصطفى ( ص ) با اين علمها كه با معاويه مىبينيد ، جنگ كردهايم و اين جنگ كه اكنون در مقابل علمها مىكنيم جنگ چهارم است . بدانيد كه من امروز كشته خواهم شد . چون مرا بكشند ، شما كه دوستان منيد مىبايد كه سلاح از من باز كنيد و مرا در كفن پيچيده دفن كنيد و كار من با خداى تعالى گذاريد كه امير المؤمنين على ( ع ) كه امام و مقتداى ماست روز قيامت مخاطب خواهد بود و از جهت اخيار شفاعت خواهد كرد . هر اميرى كه خلاص يابد شيعهء او هم خلاص يابند . پس گفت :
اى ياران و دوستان ، هر كس از شما رغبت طلب بهشت دارد ، با من موافقت كند تا در سايهء نيزه و شمشير بهشت طلب كنيم . يقين واثق است كه بيابيم . امروز آن روز است كه ديدار مبارك مصطفى ( ص ) و مشاهدهء دوستان ما را نصيب افتد .
پس ، اسب را تازيانه زد و در ميدان شد و رجزى بگفت و بر لشكر شام حمله كرد . على التعاقب و التوالى حمله مىكرد [ 121 ] و مىگفت :
اى اهل شام ، اگر شما ما را هزيمت كنيد و بتازيد تا به خرماستانهاى هجر بريد ، ما شما را بر باطل و خويشتن را بر حقّ خواهيم دانست .
القصّه چون عمّار ياسر دل از جان برگرفته بود و بىتحاشى حملهها مىكرد جماعتى از اهل بغى گرد او در آمد . پسر جون السّكسكى [ 122 ] نيزه بر تهيگاه عمّار زد . ( 531 ) عمّار از آن زخم نيك رنجور گشت و به صف خويش آمد و آب خواست .
غلامى داشت ، نام او راشد ، بيامد و قدحى بياورد و گفت :
اى خواجهء من ، به بدل آب ، اين شير بياشام همانا نيكو باشد .
چون عمّار آن قدح شير بديد ، تكبير گفت و گفت : صدق رسول اللّه .
هامش
[ ( 121 ) ] تب : متواليا حمله مىكرد .
[ ( 122 ) ] چ : حوير السكونى ، س : حويز السكونى .