( 1 ) و اشارت فرمايى . حال در اين باب مىنگرم كه اين جنگ همچنين بگذاريم تا روزى چند بر آساييم .
امير المؤمنين على ( ع ) در جواب او گفت :
مىدانم كه اين سخن از وجه نصيحت و شفقت مىگويى و در اين باب رعايت جانب اصلاح ذات البين دارى . امّا من شبها و روزها در اين كار انديشه كردم و پيش و پس اين كار بديدم و در فاتحت و خاتمت اين محاربت تأمّل و تفكّر بسيار به جاى آوردم ، جنگ أولىتر نمود و رأى بر محاربت قرار گرفت به حكم اين كه اگر از اين جماعت موافقت نطلبم و ايشان را به راه راست نخوانم و اين كار همچنين مبهم و معطّل و مشوّش بگذارم و به ظلم و ضلالت و غوايت ايشان راضى شوم ، به خداى تعالى كافر شده باشم و احكام خدا و رسول را مهمل گذاشته و پس پشت انداخته . بدان اى شامى كه خداى تعالى از اولياى خويش نپسندد كه عاصيان را بگذارند تا آسوده در زمين بگردند . امروز [ اگر ] جنگ كنم و اين جماعت را به راه راست خوانم بهتر از آن باشد كه روز قيامت به آتش دوزخ گرفتار شوم . و السّلام .
مرد شامى چون اين سخنان شنيد ، گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ،
بىپايان كارى و ناخوش روزگارى كه ما داريم . تا يكى از ما باقى ماند اين جنگ به آخر نرسد .
القصّه لشكرها روى به روى يك ديگر آوردند و جنگ از سر گرفتند و نيزه و شمشير در كار آورده ، روى به يك ديگر نهادند . در اثناى اين گير و دار و جنگ و كارزار عمّار ياسر سر برآورد و روى سوى آسمان كرد و گفت :
اللّهمّ إنّك تعلم أنّى لو كنت أعلم أنّ رضاك فى أن أقذف نفسى فى هذا الفرات فأغرقها لفعلت .
يعنى ، بار خدايا اگر دانستمى كه رضاى تو در آن است كه من خويشتن را در اين آب فرات اندازم و غرقه سازم ، چنان كردمى .
ديگر نوبت گفت :
اللّهمّ إنّك تعلم و أنّى لو كنت أعلم أنّ رضاك فى أن أضع سيفى فى بطنى و أتّكى عليه حتّى تخرج من ظهرى لفعلت . [ 258 الف ] يعنى ، بار خدايا اگر دانستمى كه رضاى تو در آن است كه من شمشير را بر شكم