( 1 ) چون صفها راست كرد ، روى بديشان آورد و پشت به صف لشكر عراق [ 119 ] كرد و گفت :
اى بندگان ، خداى تعالى پسر عمّ پيغمبر خويش را سرور و سرخيل شما گردانيده است .
مردى كه در همهء كارها كامل است و وصىّ پيغمبر خداست و بهترين خلق است به نزد او . در ايمان سبقت گرفته و در هجرت منصب قدمت يافته . شمشيرى است از شمشيرهاى خداى تعالى كه او را بر سر دشمنان افراخته است . مىبايد كه چون تنور جنگ تافته شود و غبار برخيزد و نيزهها بشكند و شمشيرها از كار بيفتد ، مردان كار و دليران روزگار بر يك ديگر تاختن آرند در آن ساعت سخن كمتر گوييد و دل بر قضاى مبرم و حكم محكم نهيد و يقين دانيد كه كس بىاجل نميرد .
اين سخن بگفت و روى بگردانيد و بر اهل شام حمله كرد . با نيزه جنگ مىكرد و از ايشان مىكشت تا نيزه بشكست . پس ، بازگشت و خود از سر برگرفت . معلوم شد كه اشتر نخعى است . [ 120 ]
پس ، مردى از اهل شام از ميان صفها بيرون آمد و در ميان صفوف بايستاد و به آواز بلند گفت :
اى ابو الحسن ، با تو سخنى دارم لطف فرماى ، پارهاى پيشتر آى .
امير المؤمنين از صف خويش بيرون آمد و به نزديك آن مرد رسيد چنان كه گردنهاى اسبان از يك ديگر بگذشت . آن مرد شامى او را گفت :
فضل و سابقهاى كه تو را در اسلام است و هجرتى و قرابتى و اخوّتى كه با رسول خداى ( ص ) دارى ، ظاهر است و عالميان را معلوم . هيچ كس با تو برابرى نتواند كرد و هيچ آفريده به بزرگوارى و كمال علم و شجاعت و فرط [ 257 ب ] مروّت و فتوّت با تو در ميدان نرود و نتواند آمد . من از جمله دوستان مشفق و ياران مخلص توام ، در اين كار انديشه كردم اگر اجازت فرمايى ، بر رأى تو عرضه دارم و غرض بيش از آن نيست كه اين جنگ موقوف ماند و خونهاى مسلمانان ناريخته بماند .
آن حضرت گفت : بگو تا چه خواهى گفت و چه انديشهاى [ دارى ] .
شامى گفت : انديشه كردهام كه تو به سعادت به جانب عراق بازگردى و ما به جانب شام . ترك اين جنگ و محاربت بگوييم تا آن وقت كه رأى تو بر چيزى قرار گيرد
هامش
[ ( 119 ) ] چ : شام .
[ ( 120 ) ] ت : « القصّه چون از نامه نوشتن . . . اشتر نخعى است »