( 1 ) مصطفى ( ص ) گردى . آن كس اهليّت خلافت داشته باشد كه در شورا موسوم و معيّن بوده . [ 256 الف ] تو را و امثال تو را در خلافت هيچ حظّى و نصيبى نيست كه تو طليقى و پسر طليق و سرخيل احزاب و تو را ابن آكلة الأكباد گويند و كسانى كه بدين عيوب منسوب باشند كجا لايق خلافت باشند ؟ و السّلام .
چون نامهء عبد اللّه بن عبّاس به معاويه رسيد و مطالعه كرد ، بر خود ملامت مىكرد و مىگفت :
اين بليّت از خود به خويش آوردهام . و اللّه كه ديگر بعد از اين به عبد اللّه نامه ننويسم و در اين راه محاورت و مكاتبت موقوف دارم . [ 116 ]
چون معاويه از خواندن نامهء عبد اللّه عبّاس فارغ شد ، نامهاى بنوشت به امير المؤمنين على ( ع ) بدين مضمون :
امّا بعد ، كار اين جنگ به حدّ تطويل و دور و دراز كشيد و خونهاى بسيار ريخته شد . مبارزان هر دو لشكر و اخيار و ابرار در اين مخاصمت و محاربت كشته گشتند . من پيش از اين از تو التماس كرده و ولايت شام از تو خواسته بودم بدان قرار كه از من بيعت نخواهى و در خلافت خويشتن رضا و مطاوعت نطلبى . امروز هم بر سر آن سخنم . اگر لطف فرمايى و هم بر اين قرار ولايت شام به من بگذارى تا اين جنگ و خصومت از ميان برخيزد و اين جدال و قتال به قطع رسد و خونهاى عزيزان ناريخته بماند ، غايت شفقت باشد و اين بلا و محنت به نهايت رسيد . اخيار كشته شدند و اشرار بماندند و اگر به دو روز اين منازعت بر اين منوال باشد ، هلاك برآيد و اين طايفه كه ماندهاند هم نمانند . مىبايد كه ميان ما چندين منازعت و مكاوحت نباشد و در چنين التماس مضايقت نرود ؛ چه ما همه از يك شجرهايم و جمله پسران عبد منافيم و ما را از يك ديگر رجحانى نباشد [ 117 ] ، و السّلام . ( 529 )
هامش
[ ( 116 ) ] ت : « چون نامهء عبد اللّه . . . موقوف دارم » حذف شده است .
[ ( 117 ) ] س . ب : « و ما را از يك ديگر رجحانى نباشد » حذف شده است .