( 1 ) عوض خون غرار به قتل آرند . خداى تعالى ايشان را فرصت نداد و به سزاى خويش رسانيد . پس فرمود :
اى عبّاس ، سلاح من بيار و سلاح خويش بستان و اگر ديگر نوبت مبارزى به ميدان آمد و تو را خواند ، مرا خبر ده .
معاويه دانست كه قاتل لخميان امير المؤمنين است گفت :
لعنت بر لجاج باد كه لجاج مركبى [ 89 ] است كه هر گاه بر آن نشستم ، مخذول و مقهور گشتم .
عمرو عاص گفت : مخذول و مقهور در اين صورت لخميانند نه تو .
معاويه گفت : خاموش باش كه اين ساعت وقت سخن تو نيست .
عمرو گفت : اگر اين ساعت وقت سخن من نيست ، پس خداى تعالى لخميان را بيامرزد و به تحقيق مىدانم كه نخواهد آمرزيد .
معاويه گفت : پس واى بر تو .
عمرو گفت : همچنين است . اگر نه مملكت مصر مانع بودى ، من راه نجات و طريق جنّت طلب كردمى .
معاويه گفت : آرى ! مصر تو را كور كرده و در ورطهء ضلالت انداخته است و الّا تو بينا بودى و طريق صلاح و رشاد خويش مىدانستى لكن بو العجب و رنگ آميز و طمّاع و حريص و مكّار مردى كه تويى .
[ 251 ب ]
زير فلك بلند پستى چو تو نيست * وز بادهء مكر و غدر مستى چو تو نيست
پس ، لشكرها به هم برآمدند و رسم مبارز خواستن و دو نفر در ميدان آمدن بگذاشتند و بر يك ديگر حمله مىكردند و مىزدند و مىكشتند . علم [ قبيلهء ] ( 527 ) بجيله آن روز در دست قيس بن مكشوح المرادىّ [ 90 ] بود . آواز داد و گفت : علم خويش از من بستانيد و به كسى ديگر دهيد كه غير من امروز شما را بهتر از من باشد .
گفتند : چرا ؟
گفت : اين ساعت عزم كردهام و با خويشتن مقرّر گردانيدهام كه حمله كنم و تا بدان شخص كه سپر زرّين بر سر او بداشتهاند يعنى ، معاويه برسم و تا مقصود خويش از او
هامش
[ ( 89 ) ] چ : شترى .
[ ( 90 ) ] چ : قيس بن مكسوح . . .