( 1 ) پس ، دامن زره بر كمر زدند و روى به يك ديگر آوردند . هر دو لشكر دست از جنگ بداشتند و در ايشان نظاره مىكردند . پس ، ايشان شمشيرها كشيده ، بر يك ديگر حمله آوردند . چون هر دو را زرههاى محكم بود تيغ بر ايشان كارگر نبود . امير المؤمنين ايشان را مىديد و نظاره مىكرد امّا يار خويش را نمىشناخت و نمىدانست كه او كيست . در اثناى طعن و ضرب چشم عبّاس بر خللى افتاد كه در زره غرار بود و پارهاى از زره غرار پاره شده ، حلقهها [ يى ] از آن سست شده بود . عبّاس چشم بر آن موضع مىداشت تا فرصت يافت و با شمشير آبدار غرار را به دو نيم زد كه آواز تكبير از لشكر امير المؤمنين برآمد و لشكر معاويه خجل و شرمسار گشته به كشته شدن غرار غمناك شدند . پس ، عبّاس اسب بخواست [ 250 ب ] و به صف خويش باز آمد . أبو الفراء التميمىّ مىگويد :
امير المؤمنين از من پرسيد كه اين مبارز دلير از كدام قبيله بود كه امروز مرا مسرور گردانيد ؟
گفتم : پسر خواجهء ما عبّاس بن ربيعه .
امير المؤمنين او را آواز داد . چون حاضر شد . آن حضرت فرمود :
مرحبا اى عبّاس ، من تو را و عبد اللّه عبّاس را فرمودهام كه هيچ وقت مركز خالى مگذاريد و جاى خويش نگاه داريد .
عبّاس گفت : يا امير المؤمنين ، دشمن مرا به مبارزت خواست ، شرم داشتم كه به حرب او بيرون نروم .
حضرت فرمود : مرحبا ، امّا بهتر است از اجابت قول خصم خود را در ورطهء هلاك نيندازى .
پس ، امير المؤمنين روى سوى آسمان نمود و گفت :
الاها ! پروردگارا ! عمل امروز عبّاس را ضايع مگذار و پاداشى نيكو او را عطا فرما كه در راه تو جهاد كرده .
پس ، معاويه از نزديكان و خويشان پرسيد : آن مبارز كدام كس بود كه غرار را بكشت ؟
گفتند : عبّاس بن ربيعه .
معاويه گفت : خون مردى چون غرار باطل نتوان كرد و نتوان گذاشت تا هدر شود .
هر كس به ميدان رود و عبّاس را بكشد ، او را چندان مال دهم كه باقى عمر محتاج كس نشود .
دو مرد از بنى لخم پيش آمدند و گفتند : ما بدين خدمت قيام نماييم و اين مهمّ كفايت كنيم .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 626
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٦٢٦