( 1 ) معاويه گفت : هر كدام از شما در كشتن او سبقت گيرد ، او را بيست هزار درم بدهم و ديگرى را هم چندان بفرمايم .
آن هر دو مرد خدمت كردند و در ميدان شدند و عبّاس را بخواندند و از او مبارزت خواستند .
عبّاس گفت : من امامى دارم بىاجازت او كارى نكنم .
گفتند : برو و اجازت او طلب كن .
عبّاس به خدمت امير المؤمنين آمد و كيفيّت حال تقرير نمود . آن حضرت فرمود :
و اللّه معاويه را آرزو آن است كه از بنى هاشم احدى زنده نماند . پس گفت :
اى عبّاس ، بيا پيش من . عبّاس پيش آمد ، امير المؤمنين فرمود : از اسب فرود آى . فرود آمد . فرمود : سلاح از تن بيرون كن . بيرون كرد . پس امير المؤمنين سلاح خويش به عبّاس داد تا در پوشد و سلاح عبّاس را آن حضرت پوشيد و بر اسب او نشست و عبّاس را گفت :
بر اسب من نشين و در اينجا توقّف مىكن تا من باز آيم - إن شاء اللّه و
لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ .
[ 251 الف ] پس ، در ميدان شد و آن هر دو را به مبارزت طلبيد . لخميان ندانستند كه او كيست . چنان مىدانستند كه عبّاس است . او را گفتند : مولاى تو تو را اجازت داد ؟
امير المؤمنين نخواست كه بر زفان او دروغ رود فرمود :
أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ .
پس ، يكى از آن دو مرد بر امير المؤمنين حمله كرد . [ امير المؤمنين ] او را شمشيرى بر ميان زد كه از قوّت بازو و سرعت زخم و حدّت شمشير تيغ از پهلوى او بگذشت و آن مرد همچنان بر زين بماند . لشكر را تصوّر شد كه مگر آن زخم خطا افتاد تا اسب برفت و نيمهء بالاى آن مرد بر زمين افتاد . هر دو لشكر از آن زخم تعجبها كردند و بر دست و بازوى زننده آفرينها خواندند . پس ، آن ديگرى حمله آورد و از آن نوع زخم خورد و جان بداد و بر خاك مذلّت افتاد . پس ، امير المؤمنين در ميدان جولان نمود و اين آيه از قرآن بخواند :
الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ .
پس ، بازگشت و به موقف خويش آمد و گفت :
اى عبّاس ، معاويه آن دو ملعون را به طمع انداخت كه شايد بر تو دست يابند و در