( 1 )
حكايت عمرو عاص و قبيلهء ربيعه [ 79 ]
چنين گويند كه در اثناى قتال و جدال كعب الأحبار از حمص نزد معاويه آمد . ( 526 )
معاويه به قدوم او شادمان شده ، در حقّ او لطفها فرمود و او را تشريفى داد . كعب هر روز خدمت او مىرسيد و او را بر محاربت امير المؤمنين على ( ع ) تحريض مىكرد . از آن طرف امير المؤمنين تعبيهء لشكر راست كرد و صفها مرتب گردانيد . معاويه نيز ساخته شده ، ميمنه و ميسره راست كرده ، مبارزان از هر دو طرف روى به ميدان حرب آوردند . در آن وقت عمرو عاص پيش معاويه آمد و او را گفت :
امروز ميسرهء على ( ع ) قوّتى دارند از ربيعه و ايشان اخوال منند . انديشه مىكنم كه بروم و با ايشان كلمهاى گويم ؛ باشد كه طايفه را سر بتابم و در لشكر تو آرم و به خدمت تو باز دارم .
معاويه گفت : يا أبا عبد اللّه ، اين كار از آن بگذشت كه به مكر و حيله اصلاح پذيرد و به زرق و شعبده التيامى يابد . من و تو در اين كار همچنانيم كه گفتهاند . مرا در آنچه به روى و با ايشان سخنى گويى ، چندان رغبت نيست و اگر تو را مصلحت مىآيد و صواب مىنمايد ، برو امّا ، بر حذر باش و يقين مىدان كه مقصورى [ 80 ] نباشد .
عمرو برفت . چون به ميسرهء لشكر امير المؤمنين على ( ع ) رسيد ، آواز بلند برآورد و گفت :
اى خويشان مادر من ، منم عمرو عاص ، با شما سخنى دارم . يكى را نزد من فرستيد كه او را عقلى و رأيى باشد تا كلمهاى كه دارم بگويم . [ 248 الف ] مردى از عبد القيس ، نام او عقيل بن نويره ، پيش او آمد . عمرو از او پرسيد : تو كيستى ؟
گفت : مردىام از عبد القيس ، در حرب جمل سعادت خدمت و شرف موافقت امير المؤمنين يافتهام و در آن مصاف مرديها كرده و مبارزتها نمودهام ، و امروز همانم كه دى بودهام ، هيچ تغيير و تبديل به حال من راه نيافته است و اگر در ميان اين لشكر انبوه هيچ كس تو را دشمنتر از من بودى ، من پيش تو نيامدى . تو مردى بزرگ و پير و مقدّم قريش باشى ، شرم ندارى و از خداى تعالى نترسى كه معاويه را بر على ابو طالب ( ع ) برگزينى و دين خويشتن را به ايالت مصر بفروشى ؟ آخر از معاويه چه حساب برگرفتهاى و از خدمت و متابعت او به كجا خواهى رسيد ؟ گيرم امارت مصر به تو رسد و حلّ و عقد و
هامش
[ ( 79 ) ] ت . ل : اين حكايت را ندارد .
[ ( 80 ) ] چ : مقصود .