تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 619

مساهمون:

ص٦١٩
( 1 ) مردى از بنى حنظله كه از جملهء اصحاب امير المؤمنين على ( ع ) بود گفت : من او را كشته‌ام و كشتن او را نزد خداى تعالى تقرّب مىجويم ؛ چه او از ياران معاويه و اهل بغى و نفاق بود و تعدّى او از حدّ گذشته . زيد او را گفت : اگر چه از اصحاب معاويه بود آخر خال من بود ، نمىدانستى كه خون او ضايع نگذارند و كشندهء او را قصاص كنند ؟ اين بگفت و شمشير بزد و او را بكشت . پس ، بگريخت به نزديك معاويه شد . معاويه او را بنواخت و وعده‌هاى خوب داد و به حضور او بشاشت نمود . امير المؤمنين على ( ع ) از كشته شدن آن مرد حنظلى و رفتن زيد بن عدىّ و پيوستن به معاويه ناخوشدل شد و زيد از آنچه كرده پشيمان گشت و مىخواست كه بازگردد و به خدمت امير المؤمنين آيد ؛ چه بر كمال كرم و محاسن شيم او اعتماد داشت كه از او درگذرد و عفو فرمايد . امّا ، از پدر خويش مىترسيد ، لهذا همانجا مقام كرد و پدر او عدىّ بن حاتم به خدمت امير المؤمنين آمد و گفت : از پسر من چنين كارى منكر برفت و حركتى خارج از او در وجود آمد بدين سبب عظيم ناخوشدل و شرمسارم كه چنين امرى به حال او و كار او راه يافت و در اين جهان بدنام و در آخرت بدفرجام [ گشت ] امّا ، هر چه در اين واقعه تفكر مىكنم و منزلتى كه تو را در حضرت ربّانى هست و قربت و قرابتى كه در خدمت مصطفى ( ص ) دارى پيش خاطر مىآرم و از لطف و عنايت و كمال شفقت كه بر من دارى برمىانديشم [ 247 ب ] من خوشدل مىشوم و يقين واثق [ دارم ] كه آن بيچاره را روز قيامت شفاعت كنى ؛ باشد كه بارى تعالى از او در گذرد و به آتش دوزخ گرفتار نشود ؛ و اللّه الرّحمن الرّحيم كه اگر اين ساعت پسر خويش را بيابم ، او را به قصاص آن مرد حنظلى باز كشم و اگر كسى خبر وفات او به من آرد ، هيچ انديشمند نگردم ؛ چه زيد آن وقت فرزند من بود كه سعادت خدمت و رضاى تو حاصل داشت و دوست من آن كس تواند بود كه دوست تو باشد و كسى كه بر خلاف تو نفسى برآرد به خداى تعالى كه سگ را بر او ترجيح دانم .
چون به بدخواه دولت تو رسم * گر به كس دارمش لئيم كسم
چون عدىّ بن حاتم در خدمت امير المؤمنين على ( ع ) اين كلمات بگفت ، آن حضرت را عظيم خوش آمد . پس ، عدىّ را استمالت داد و لطفها فرمود و عدىّ خوشدل شد و بازگشت . دوستى از آن زيد حاضر بود اين كلمات اصغاء كرد و به گوش زيد رسانيد . خوف زيد از پدر زيادت گشت و از معاويه هم بگريخت و به كوههاى قبيلهء طيئ التجا برد و آنجا در ميان اقرباى خويش مىبود تا او را فرمان حقّ رسيد .