تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
( 1 ) جعفر و غير ايشان را ديد از اهل بيت مصطفى ( ص ) كه مىآمدند شمشيرها به خون خضاب كرده ، در حقّ ايشان شعرى گفت و ايشان را به انواع مدايح بستود . پس ، عدىّ بن حاتم طايىّ امير المؤمنين را گفت : جماعتى را كه در اين مصاف مصاحب تو بودند و در خدمت و موافقت تو در اين مبارزت جانها بر كف دست داشتند و آنچه در تحت قدرت و طاقت تواند بود در خدمت تو به جاى آوردند حقّى عظيم تواند بود . [ 247 الف ] امير المؤمنين فرمود : نعم ، ايشان مرا به منزلت زره و شمشير و نيزه‌اند و آن حقّ كه امروز به متابعت و موافقت من ثابت كردند قضاى آن فرضى است لازم بل واجب ، إن شاء اللّه حقّ ايشان گزارده شود و جانب ايشان به أحسن الوجوه رعايت خواهد شد - و اللّه ولىّ التوفيق . چون شب درآمد لشكرها از يك ديگر بازگشتند .

حكايت زيد بن عدىّ بن حاتم طايى [ 78 ]

چنين روايت كنند كه زيد بن عدىّ بن حاتم در ميان كشتگان مىگشت و مىنگريست تا كدامند كه كشته شده‌اند . اتّفاقا نظرش بر حابس بن سعد الطائي [ افتاد ] كه خال او بود و كشته شده بود ، متألّم شده جزعها كرد و بر سر او بايستاد و مىگريست و مىگفت :
از آب دو چشم خون دل آوردن * جان در سر ماتم تو خواهم كردن تا زنده بدى همى غم من خوردى * تا زنده زيم غم تو خواهم خوردن
كاشكى دانستمى كه كدام كس تو را كشته است و شخص عزيز تو را چنين بر خاك مذلّت انداخته تا كينهء تو از آن مدبر خاكسار وا خواستمى و به زخم شمشير آبدار دمار از نهاد او برآوردمى .
هامش
[ ( 78 ) ] نل : اين حكايت را ندارد .