تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
( 1 ) خوشدل باش كه اميد چنان مىدارم كه فرداى قيامت در جنّات النعيم مجاور خدمت سيّد المرسلين و خاتم النبيّين محمّد مصطفى ( ص ) باشى . [ 246 ب ] پس ، لشكرها روى به يك ديگر آوردند و جنگى سخت پديد آمد و غبارى عظيم برخاست . عمرو عاص پرسيد : اين غبار بدين بسيارى از چيست و كدام قوم جنگ مىكنند كه چنين گردى برخاسته است ؟ گفتند : هر دو پسر تو محمّد و عبد اللّه در ميدانند و جنگ مىكنند ، موجب اين غبار حمله‌هاى متواتر ايشان است . عمرو عاص غلام خويش وردان را به آواز بلند بخواند و گفت : اى وردان ، زودتر باش و علم نزديك من آر . معاويه گفت : پسران تو سلامتند صف جنگ مشكن و خاطر پسران خويش مشوّش مگردان . عمرو گفت : ايشان پسران منند نه پسران تو و چنان كه دل من به حال ايشان نگران باشد دل تو نباشد . پس ، علم از وردان بستد و در ميدان جنگ شد و به آواز بلند رجزى برخواند . امير المؤمنين آواز او بشنيد و در ميدان جنگ خراميد و رجز او را جواب گفت و اشتر را فرمود كه با مبارزان كوفه حمله كند . پس اشتر با مبارزان و مردان كوفه و بصره حمله كردند و امير المؤمنين على ( ع ) با مبارزان حجاز ، هيچ صف نماند از اهل شام كه نه بر هم شكستند . شاميان از غايت حيرت و اضطراب چنان شده بودند كه سخن نمىتوانستند گفت و اصحاب امير المؤمنين هم متفرّق در ميان لشكر در افتادند . امير المؤمنين در اثناى آن كرّ و فرّ و طعن و ضرب نزديك رايات ربيعه افتاد و آنجا بايستاد . امرا و معارف لشكر او را طلب [ مى ] كردند و باز نمىيافتند و اشتر را آن روز چند زخم گران رسيده بود و به غايت تشنه شده چنان كه از سورت عطش زفان از دهان بيرون كرده و سست شده ، در اين حالت چشمش بر امير المؤمنين افتاد كه نزديك علمهاى ربيعه ايستاده بود . از غايت فرح و خوشدلى تكبيرى بگفت و آواز داد : اى امير المؤمنين ، دل خوش دار كه دست دست ماست و ظفر نزديك ، تو به سعادت به جايگاه خويش شو كه جماعتى از اعيان و معارف تو را مىطلبند و نمىيابند و بدان سبب دل مشغولند . پس اشتر بنگريست حسنين ( ع ) ، محمّد بن حنفيّه ، محمّد بن أبى بكر ، عبد اللّه بن
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 617 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى