( 1 ) اسبان فرود آمده ، پياده روى به يك ديگر آوردند و خاك و سنگ بر هم مىپاشيدند تا كار بدان درجه رسيد كه كاردها بكشيدند و يك ديگر را به كارد مىزدند . چون كاردها بشكست به مشت درهم افتادند [ 74 ] از آن پس به دندان يك ديگر را مىگزيدند و موى يك ديگر مىگرفتند و مىكشيدند .
آن روز از هر دو لشكر زياده از هزار سوار و پياده كشته شد و جمعى كثير خسته و مجروح گرديد . هر دو لشكر چنان سرگشته و متحيّر بودند كه لشكرگاه خويش باز نمىشناختند . عراقى از شامى مىپرسيدى و يك ديگر را نشان مىدادى . آن جنگ از بامداد تا شبانگاه بداشت چون شب درآمد ، از يك ديگر بازگشتند . پس مردى از بزرگان شام نزد معاويه آمد و گفت :
ناخوش كارى كه ما را افتاده و بىدرمان دردى كه روى [ به ما ] نهاده است . امروز از معروفان شام زياده از هفتصد مرد كشته شده است و از لشكر على ( ع ) مجهولى چند به قتل آمد . ما اين همه رنج و محنت و شدّت از تو مىبينيم كه جماعتى متنعّمان و خواجگان را بر ما والى گردانيدهاى چون عمرو عاص ، بسر بن ارطاة ، پسر خالد ، و عتبة بن ابى سفيان [ كه ] ما را مىآورند و در جنگ مىاندازند و از دور ايستاده و نظاره مىكنند .
اگر اين طايفه را معزول كنى و جماعتى را بر سر ما امير گردانى كه با ما در معركه آيند و جنگ كنند ، ما اين كار به سامان توانيم برد و الّا ما را به تو حاجتى نيست دست از ما بدار تا باز گرديم و به خانههاى خويش شويم . [ 245 ب ] شامى اين سخنها بگفت و به خشم برفت . پس ، معاويه كس فرستاد و او را باز خواند و گفت :
مرا در جهان رضاى شما مىبايد على الخصوص رضاى تو ، هر نوع كه دل تو مىخواهد چنان كنم و در همهء معانى رضاى تو جويم و اگر چه از هر راه مشوّش خاطرم ، تحصيل رضاى تو از همه مقدّم دارم .
با اين همه آن كن كه تو را رأى و هواست * كاين ساعت راحت تو آسايش ماست
چنان كه مىگويى و مصلحت مىبينى اين قوم را كه ياد كردى از امارت شما معزول كنم ، جماعتى كه صلاح مىدانى ، سرخيل شما دهم و در كلّ احوال بر وفق مراد شما روم .
هامش
[ ( 74 ) ] ل : « به مشت درافتادند » حذف شده است .