( 1 ) فرا خواطر تو نيايد و دل در سخن آن جماعت نبندى . به خدايى كه قادر بر كمال است ما مىدانيم كه در خدمت بر حقيم و اگر ما در خدمت تو جان را از دست بدهيم و يك نفر از ما زنده نماند [ 69 ] ، باك نخواهيم داشت و روى از تو نخواهيم گردانيد ،
در پاى غم مهر تو سرگردانم * زان دست نيم كه از تو سرگردانم
[ 244 ب ] رويم نبود كه از تو گردانم پشت * پشت از تو [ به ] پشتى كه برگردانم ؟
امير المؤمنين را سخن او خوش آمد و او را و قوم او را كه از انصار بودند تحسين فرمود و دعا كرد و گفت :
اى ياران ، اراده دارم كه بر اين قوم حمله كنم ، مىبايد كه همهء قوم به اتّفاق من روى به كار آريم .
جواب دادند : فرمانبرداريم و امتثال فرمان تو را از جان بپذيريم . [ 70 ]
پس ، قيس بن سعد سلاح برگرفت و با قوم خويش بر اهل شام حمله نمود و از لشكر شام چند نفر معروف را بينداخت و به جاى خويش آمد .
پس ، معاويه روى به عبيد اللّه بن عمر [ بن ] الخطّاب آورد و گفت :
اى برادرزاده ، امروز روز تو است . طمع مىدارم كه كارى كنى كه اهل شام از آن شادمان گردند .
عبيد اللّه بيرون آمد . دو زره پوشيده و خودى نيكو بر سر و دستارى سرخ بر بالاى خود برجسته و شمشير پدر خود عمر بن الخطّاب حمايل كرده به ميدان آمده مبارز خواست . ( 524 ) محمّد بن حنفيّه قصد مبارزت او كرد ، امير المؤمنين او را بازداشت و گفت : باز گرد اى پسر .
محمّد گفت : چرا از جنگ او باز گردم ؟ به خداى كه اگر پدر او در ميدان آمدى و مبارز خواستى به جنگ او رفتمى و باك نكردمى .
امير المؤمنين فرمود : خاموش باش اى پسر ! و در حقّ عمر بن الخطّاب جز به نكويى سخن مگوى . [ 71 ]
هامش
[ ( 69 ) ] چ : ما مىدانيم كه در خدمت همگنان را در خدمت تو بخواهند و يك نفر از ما زنده نخواهد ماند .
[ ( 70 ) ] چ : « و امتثال . . . بپذيريم » حذف شده است .
[ ( 71 ) ] س . چ : « و در حقّ . . . مگوى » حذف شده است .