( 1 ) ميدان آمد . معاويه غلامى داشت حرب نام . روى به دو آورد و گفت : اى حرب ، همه وقت تو را مردانه و پر دل يافتهام و در كارهاى خطير بر تو اعتماد داشته و در معضلات [ 65 ] امور و مضايق طعن و ضرب از تو حسابها گرفته ، اگر اين ساعت بر لشكر على حمله كنى و دستبرد نيكويى نمايى و كارى كنى كه موجب فرحت خاطر من باشد تو را از مال خود آزاد كنم و از ذلّ غلامى به عزّ خواجگى رسانم .
حرب گفت : فرمانبردارم و امتثال امر تو را از جان عزيزتر دارم ، به ميدان روم و در بندگى و عبوديت تو جهدى بليغ نمايم .
كمرى بر ميان جان بندم * جان كردار بر ميان بندم
پس ، در ميدان قتال آمد و ساعتى جولان داد و رجز گفت و بر لشكر امير المؤمنين حمله كرد و مبارزتها نمود . در اثناى محاربت ركابدار امير المؤمنين على ( ع ) قنبر بر او درآمد و سر راه او بگرفت و گفت :
باش تا پاداش خويش ببينى .
حرب متوجّه قنبر شد ليكن قنبر او را فرصت نداده نيزه بر او زد كه از سينهء او بگذشت و از پس پشت او بيرون آمد [ 66 ] ، حرب بيفتاد و بر فور جان بداد .
معاويه از مردن حرب عظيم دلتنگ شد و بر وفاتش جزعها كرد . پس بسر بن أرطاة گفت :
اى معاويه ، اگر چه حرب غلامى نيك بود و در مردانگى و شجاعت نظير نداشت ، امّا چون كشته شد و تقدير بارى تعالى چنين بود ، تنگدل نبايد بود ، جزع نبايد كرد و به قضا رضا بايد داد ،
بر كشته چنين جزع كردن * نشمرند از خردمندان
[ 244 الف ] تو مردى [ هستى ] سخت بزرگوار و بدان احتياج نخواهد بود كه تو را در امتثال اين حادثه نصيحتى بايد كرد يا به صبر و ثبات بايد فرمود . تو دبير مصطفى ( ص ) ( 523 ) بودهاى . در شام نايب امير المؤمنين عمر بودى و امروز ولىّ امير المؤمنين عثمان هستى كه او را به ظلم بكشتهاند . الحال امير و سرور و مقتدا و سرخيل صد و بيست هزار مردى و مملكت شام تو دارى . حكم تو در اين ولايت روان است و
هامش
[ ( 65 ) ] چ : معظلات .
[ ( 66 ) ] چ : فرصت نداده به ضرب تيغ آبدار آن خاكسار را بر خاك انداخت .