تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
( 1 ) آن حضرت فرمود : حقّ به دست شماست و او كفو من نيست . امّا ، چون مرا به مبارزت خواسته ، كار او به ديگرى نگذارم و هم به دست خويش دمار از او بردارم . پس ، بر او حمله كرد و عروه نيز اسب برانگيخت و بر امير المؤمنين حمله كرده شمشيرى انداخت . امير المؤمنين او را فرصت نداده چنان بر گردنش بزد كه سرش مانند گوى در ميدان افتاد . پس ، فرمود : واى بر تو اى عروه ، برو و قوم خويش را از آنچه ديدى و معاينه كردى ، خبر ده . بدان خدايى كه محمّد ( ص ) را براستى به خلق فرستاد كه اين ساعت به و بال كردار خويش مأخوذ گشتى و به آتش دوزخ رسيدى و پشيمان شدى ليكن پشيمانى چه سود دارد . معارف شام با يك ديگر گفتند : لعنت بر زندگانى باد كه در فراق عروه بايد گذاشت . دريغ كه در همهء شام نظير نداشت . پس ، مردى بود از اهل شام ، نام او أصبغ بن ضرار ، شب گرد لشكرگاه معاويه مىگشتى و پاس مىداشتى . امير المؤمنين را حال معلوم گشته بود . اشتر را گفت : گوش مىدار . اگر فرصتى يا بى ، او را بگير و نزد من آر . اتّفاقا آن شب اشتر فرصت يافت و أصبغ را بگرفت و به خيمهء خويش آورده ، او را محكم ببست تا بامداد به حضور امير المؤمنين برد . اين أصبغ مرد [ ى ] فصيح و بليغ بود و شعر نيكو بگفتى . چون اشتر او را ببست ، آواز برآورد و قطعه شعر نيكو برخواند به اين منوال : [ 240 الف ]
ألا ليت هذا لليل طبّق سرمدا * على الناس لا يأتيهم بنهار يكون كذا حتّى القيمة إنّنى * احاذر فى الأصباح ضرمة نار
( 519 ) اشتر از فصاحت او تعجّب كرد و اين قطعه شعر او را عظيم خوش آمد با خود گفت ؛ دريغ باشد كه چنين مرد فصيح هنرمند را بكشند . [ 53 ] چون آفتاب طلوع كرد ، او را به حضور امير المؤمنين آورد و گفت : اين آن مرد پاسبان است كه به گرفتن او اشارت فرموده بودى . دوش بر او دست يافتم او را گرفته ، به خيمه آوردم و بند كردم . مردى فصيح است و شاعرى بليغ ، نيكو عبارت و قطعه شعر گفت كه مرا بر آن داشت كه به جهت عذوبت و ملاحت زفان او را از آن
هامش
[ ( 53 ) ] چ : بكشد .