( 1 ) كن كه تعدّى او از حدّ بگذشت . ديدى كه چندين سوار نام بردار از لشكر من بكشت ؟
حارث گفت : اى امير ، من اين مبارز را چنان مىبينم كه اگر جملهء لشكر تو بر او حمله كنند ، او همه را بكشد و باك ندارد و اگر من پيش او روم ، كشته خواهم شد .
اگر دل از من برگرفتهاى ، مضايقه ندارم و فرمانبردارم . اما ، يقين مىدان كه كشته خواهم شد و اگر مرا نزد خوددارى و به جنگ اين شير خشمناك نفرستى ، روزى باشد كه تو را به كار آيم . باقى فرمان تو راست .
معاويه گفت : معاذ اللّه ! كه من دل از تو برگيرم كه خود تو را دارم . چون حال چنين است ، توقّف كن و به جنگ اين مبارز مرو تا ديگرى رود .
حارث توقّف كرد و امير المؤمنين همچنان جولان مىكرد و مبارز مىخواست و هيچ كس بيرون نمىآمد . چون آن حضرت ديد كه كسى به حرب او رغبت نمىكند ، خود از سر برگرفت و به آواز بلند گفت : منم أبو الحسن .
حارث گفت : اى امير ، مادر و پدرم فداى تو باد . ديدى فراست من تا چقدر بود كه گفتم اگر همهء لشكر به جنگ اين مبارز نامدار بيرون رود ، همه بر خاك هلاك افتند . اكنون تو را معلوم شد كه حقّ به دست من بود و اگر من بيچاره به جنگ او رفتمى ، اين ساعت همچون ديگران بر خاك مذلّت افتاده بودم بىسر . لطف فرمودى و در حقّ من شفقت كردى كه مرا به حرب او نفرستادى و حياتى تازه به من دادى .
پس ، مبارزى از شجعان شام ، نام او كريب بن الصباح الحميرىّ ، بيرون آمد و در ميان هر دو صف [ 239 الف ] بايستاد و مبارز خواست . مترفّع بن الوضاح الخولانىّ از لشكر امير المؤمنين على ( ع ) بيرون آمد . شامى او را بكشت و مبارز خواست . حارث بن اللحاح الحكمىّ پيش او آمد . شامى او را بكشت و مبارز خواست .
عباد بن مسروق الهمدانىّ بيرون آمد . شامى او را بكشت و از اسب فرود آمد و آن كشتگان را بر زبر يك ديگر انداخت و باز به ميدان شد و مبارز خواست . امير المؤمنين در او نظاره مىكرد و با خويشتن مىگفت : سوارى چابك و مبارزى پر دل است . پس ، به جنگ او بيرون آمد و در برابر او بايستاد و ازو پرسيد : كيستى ؟
گفت : مرا كريب بن الصباح الحميرى گويند .
امير المؤمنين گفت : اى كريب ، از خداى تعالى بترس و بر باطل اصرار منماى .
من تو را به كتاب خداى تعالى و سنّت مصطفى ( ص ) مىخوانم . مرا اجابت كن تا به هر دو جهان تو را بهتر افتد و از ظلمت جهل و ضلالت بغى خلاصى يا بى و به انواع نعمت و دولت رسى .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 599
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٥٩٩