تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
( 1 ) برنشست و بر آن فوج سوار حمله كرد و خويشتن را در ميان ايشان انداخت و بر يكى از سواران حملهء سخت برد و پنداشت كه او معاويه است او را شمشيرى زد و بكشت معلوم شد كه او معاويه نيست . چشم بر سوارى ديگر انداخت ديد كه سلاحهاى نيكو پوشيده بود و شكل و منظرى داشت . قيس پنداشت كه او معاويه است ، بر او حمله كرد و او را شمشيرى زد و بينداخت . دانست كه اين هم معاويه نيست . بر اين موجب چند سوار نامدار را بكشت . آخر الامر عاجز گشتند و معاويه از لشكرگاه آواز داد : اى اهل شام ، اين سوار را شير ضرغام گويند هر گاه كه او را در ميدان حرب بينيد ، بدانيد كه اوست . چون قيس را معلوم شد كه معاويه در آن ميان نيست عنان باز كشيد و به صف خويش آمد . پس ، مردى از لشكر معاويه بيرون آمد ، نام او مخارق بن عبد الرّحمان ، سوارى نامدار و مبارزى جرّار . در ميان دو صف بايستاد و مبارز خواست . مؤمن بن عبيد المرادىّ از لشكر امير المؤمنين پيش او آمد . هر دو به نيزه جنگ آغاز نهادند . آخر ، ظفر شامى را بود مؤمن را بكشت و فرود آمد و سر او باز كرد و روى او بر خاك نهاد و عورت او برهنه ساخت . پس ، بازگشت و جولانى نمود و مبارز خواست . مسلم بن عبد ربه الأزدىّ ( ؟ ) از صف امير المؤمنين على ( ع ) بيرون شد . شامى بر او حمله كرد و او را بكشت و با او همان معامله كرد كه با مؤمن كرده بود . ديگر نوبت مبارز خواست . تا چهار نفر از لشكر امير المؤمنين بكشت و با چهارمين همين معامله پيش برد . مبارزين لشكر امير المؤمنين از او احتراز كردند ، زيرا كه از كشف عورت انديشناك بودند . او همچنان جولان مىكرد و [ 238 ب ] مبارز مىخواست . چون امير المؤمنين آن حال بديد ، بدانست كه كسى به مبارزت او رغبت نمىكند . پس ، تغيير لباس نمود و بيرون شد . شامى ندانست حريف كيست ، به آن حضرت حمله كرد امير المؤمنين با شمشير او را به دو نيم زد كه نيمهء تن او بر خاك مذلّت افتاد پس از اسب فرود آمد و سر از تنش جدا كرد و بر زمين نهاد چنان كه روى او سوى آسمان بود . پس ، برنشست و در ميدان ايستاد و مبارز خواست . مبارزى از صف لشكر معاويه پيش او آمد ، آن حضرت او را نيز بكشت و فرود آمد سر او باز بريد و همچنان بنهاد و برنشست و مبارز خواست . تا هفت هشت نفر از شجعان لشكر معاويه را آن حضرت بر خاك هلاك انداخت . لشكر معاويه چون حال بدان منوال ديدند ، بترسيدند و ديگر كسى جرأت نكرد كه به حرب او اقدام نمايد . معاويه غلامى داشت ، نام او حارث ، سوارى نامدار بود ، او را گفت : اى حارث ، بيرون رو و كار اين مبارز كفايت
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 598 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى