( 1 ) كريب گفت : تو كيستى ؟
گفت : من على بن ابىطالبم ، بترس از خداى تعالى و بر خويشتن رحم كن كه من تو را مردى دلير مىبينم و دريغ مىدارم كه تو بر بيهوده هلاك شوى و در گرداب ظلمت و شقاوت بمانى .
كريب گفت : من اين سخن و امثال آن بسيار شنيدهام و در آن هيچ راحت و فايدت نديدهام . ترك اين كلمات بگوى و پيشتر آى تا ضرب مردان ببينى .
آن حضرت گفت : ديگر نوبت تو را نصيحت مىكنم . به سبب دوستى معاويه خويشتن را در آتش دوزخ مينداز . به نزديك من آى تا سعادت ابد يا بى .
كريب گفت : تا چند اين سخن گويى ؟ پيشتر آى تا تو را معلوم شود كه نيكبخت كدام است و بدبخت كدام .
پس ، شمشير بر كشيد و روى بر امير المؤمنين آورد . آن حضرت اسب برانگيخت و شمشير او را رد كرد و هم در آن گرمى با ذو الفقار سر او بپرانيد و در ميدان حرب بايستاد و مبارز خواست .
حارث بن وداع الحميرىّ بيرون آمد . امير المؤمنين على ( ع ) او را بكشت و مبارز خواست .
مطاع بن عبد المطلّب العتبىّ بيرون آمد . امير المؤمنين او را بكشت . همچنين مبارز خواست و مىكشت تا چهار مبارز را از اهل شام بكشت . پس ، از اسب فرود آمد و آن كشتگان را بر يك ديگر انداخت و اين آيه [ 239 ب ] از قرآن بخواند :
الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ .
پس ، آواز داد : اى معاويه ، بيرون آى تا ساعتى با يك ديگر باز گرديم و مبارزتى نماييم .
معاويه جواب داد : مرا جان به كار است و به مبارزت تو هيچ حاجت ندارم .
امروز چهار مبارز نامدار كه از سباع عرب بودند ، بكشتى بدان قناعت كن .
آخر الامر ، عروة بن داود دمشقى آواز داد : اى پسر ابو طالب ، اگر معاويه بر مبارزت تو كراهت دارد ، من نمىدارم ، چندان بايست تا برسم و تو را بياموزم كه مردان جنگ چگونه بايد كرد .
امير المؤمنين بازگشت تا بر او حمله كند . اصحاب گفتند : يا امير المؤمنين ، او را چه حدّ باشد كه به نفس خويش بر او حمله كنى ، توقّف فرماييد تا ما كار او كفايت كنيم .