تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
( 1 ) [ 235 ب ]
أرديت بسرا و الغلام ثائرة * أرديت شيخا غاب عنه ناصره
( 513 ) اشتر چون او را در ميدان بديد ، بر او حمله كرد و هم در آن گرمى نيزه‌اى بر سينهء او بزد كه از اسب بيفتاد و ساعتى در خاك و خون مىغلطيد تا جان بداد . پس ، جماعتى از اعيان و سرخيلان لشكر امير المؤمنين على ( ع ) چون اشتر نخعىّ ، أشعث بن قيس ، عدىّ بن حاتم طايىّ ، سعيد بن قيس الهمدانىّ ، عمرو بن الحمق الخزاعىّ ، سليمان بن صرد ، و حارثة بن قدامة السعدىّ با هزار مرد از مبارزان حجاز و سرداران عراق روى به لشكر شام آوردند و بر ايشان حمله كرده ، ايشان را از جاى براندند و باز پس بردند . مىزدند و مىكشتند و مىانداختند تا خلق بسيار از ايشان بكشتند . آن جنگ تا نماز شام ميان ايشان برفت و چون شب در آمد ، از يك ديگر بازگشتند . معاويه از آن حالت كه افتاده بود و چند نفر از معارف لشكر او كشته شده بود ، عظيم كوفته خاطر بود و هر چه مىانديشيد و خويش را تسكين مىداد قرار و آرام نمىگرفت و خواب و خور از او برفته بود ، كس فرستاد و جماعتى از معارف قريش را بخواند . چون حاضر آمدند ، ايشان را ملامتها كرد و گفت : در اين چند روز نگريسته‌ام و اوراق احوال شما را مطالعه كرده و تعجّب نموده‌ام كه يك كس از شما در اين كار كه مرا افتاده است به شفقت سخنى خواهد گفت يا از راه دلتنگى به اخلاص كارى خواهد كرد ؟ البتّه اتّفاق نيفتاد و هيچ كس از شما نه سخنى گفت و نه كارى كرد كه مرا از آن بوى دوستى و محبّت به مشام دل رسيدى تا روزى از آن باز توانستى گفت كه من روز حرب صفّين چنين كارى كردم يا چنين سخنى گفتم . وليد بن عتبه گفت : من هم از اين قومم كه اين سخن در حقّ ايشان مىگويى و از ايشان شكايت مىكنى ؟ معاويه گفت : تو هم از اين جماعتى . تو خود كى كارى كردى و كدام روز سخنى گفتى كه دل من از آن بياسود ؟ و اين ناخوشدلى و كوفتگى خاطر كه مراست ، بر تو مقصور نيست . ديگران كه حاضرند هم در اين سلكند و اين شكايت مرا از همهء لشكر است على الخصوص از شما اميران و سرداران و معارف و اعيان و بزرگان كه لعنت بر شما باد و بر من كه در جنگ مردى چون على ابو طالب ( ع ) بر چون شما كسان اعتماد كنم . كدام روز بوده است كه مبارزى نامدار از شما با كمين مردى از خيل على ( ع ) قدم در ميدان حرب نهاده است كه نه مقهور و رسوا و مخذول بازگشته است ؟ كدام يكى از شما
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 592 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى