( 1 ) اقبال بوزد و نايرهء اين فتنه تسكينى گيرد . هر كدام كه منصور آيد ، متابعت او را كمر خدمت بنديم و در طاعت و مطاوعت او به جان و دل كوشيم .
سخن أبرهه به سمع مبارك امير المؤمنين على ( ع ) رسيد ، او را عظيم خوش آمد و سوگند ياد كرد كه :
تا به اين حدود رسيدهام ، هيچ سخن نشنيدهام بهتر و باانصافتر از سخن أبرهه .
معاويه گفت : أبرهه هيچ عقل ندارد .
دعوى دانش كند هميشه و ليكن * هيچ نداند همى كه هيچ نداند
[ 47 ] او را از صفهايى كه بس نزديك باشد دور كنيد و بگوييد تا در صف باز پسين بايستد تا از آنجايى كه بىخرد و سفيه است كلمهاى بگويد كه ما را زيان كار باشد .
اهل شام گفتند : أبرهه مردى سخت عاقل است و در خردمندى و شهامت و ديانت از اقران مميّز و مستثنا ، و ليكن تو از على ابو طالب ( ع ) مىترسى و زهره نمىدارى كه با او روبرو شوى تا مردمان از اين بلا و محنت و عذاب و شدّت خلاصى يابند و جهان مظلم روشنايى گيرد و خونهاى مسلمانان ناريخته بماند .
معاويه بانگ بر أبرهه زد و گفت : چرا حدّ خويشتن نگاه ندارى و تا چند بيهوده گويى ؟
عمرو عاص أبرهه را ملامتها كرد و گفت :
چون مىدانى كه سخن تو معاويه را خوش نمىآيد ، چرا مىگويى و مكرّر مىكنى و خويشتن را در معرض خطر مىآرى ؟ معاويه حال پادشاه شام است و زياده از صد و بيست هزار سوار دارد و انواع عدّت و آلت [ 234 ب ] جمع كرده و اسباب محاربت و منازعت با على ابو طالب ( ع ) مهيّا گردانيده است . اگر خواهد ، لشكر را جنگ فرمايد و اگر خواهد ، صلح كند و اگر مراد چنان داشته بود كه به ذات خويشتن با على ( ع ) مكاوحتى كند و مبارزتى نمايد ، مىتواند و قدرت و مكنت آن دارد . تو بر چه كارى و در ميان كدام فصولى كه او را رأيى زنى و به جنگ على بو طالب ( ع ) فرمايى ؟ برو پس كار خويشتن بنشين و مصلحت خويشتن نگاه دار و الّا سزاى خويش بينى و تعرّك بليغ يا بى .
أبرهه از آن سخن برنجيد و از معاويه برميد و ديگر سخنى نگفت . بعدها معاويه او
هامش
[ ( 47 ) ] خ . ش : اين بيت را ندارد .