( 1 ) بسيارى از لشكريان معاويه را بينداختند . آن جنگ تا نماز شام ببود و چون شب درآمد از يك ديگر بازگشتند . [ 232 الف ] مردى بود از لشكر امير المؤمنين على ( رضى ) كنيت او أبو سمّاك از بنى أسد . مطهرهء آب برمىگرفت و كاردى به دست در ميان كشتگان و خستگان مىگشت . هر خسته كه در او امّيد حيات مىداشت از او مىپرسيد كه از دوستان امير المؤمنين على ( ع ) است ؟ اگر چنين مىبود او را باز مىنشانيد و روى او مىشست و آب مىداد و اگر خاموش بودى يا چيز ديگرى گفتى ، بدان كارد كار او را تمام كردى .
در لشكر على ( ع ) كينه به محبّت بدل مىشود
چنان گويند كه امير المؤمنين جانب قبيلهء ربيعه را نيك رعايت فرمودى كه ايشان او را عظيم دوست داشتندى و زياده از حدّ خدمتها كردندى . قبيلهء مضر را آن حال ناخوش آمد . ربيعه را بد گفتند و هجوها كردند و معايب و مساوى ايشان گفتن گرفتند . آن گفتگوى دراز كشيد و آن مقالت نزديك بود كه به محاربه انجامد . پس ، جماعتى از معارف و رؤسا در ميدان شدند و بانگ برآوردند و ايشان را از محاربت بازداشتند . معروفى از بزرگان قبيلهء مضر ، كنيت او أبو الطفيل الكنانىّ ( 511 ) ، نزد امير المؤمنين على ( ع ) آمد و گفت :
ما جماعتى را كه خداى تعالى ايشان را به خير و نعمت برگزيده باشند و به انواع اقبال و دولت و عزّت مخصوص گردانيده ، حسد نمىكنيم ، اگر ايشان قدر آن دولت بدانند و شكر آن نعمت بگزارند . ربيعه مىپندارند كه ايشان از ما بهترند و به تو نزديكتر و ما را به نزديك تو چندان حرمت و قربت نيست كه ايشان راست . اگر مصلحت مىبينى ، ايشان را روزى چند از جنگ معاف دار و قوم ما را به جنگ مىفرست كه چون ما با يك ديگر مباشر جنگ مىشويم ، مشتبه مىشود و تو را معلوم نمىگردد كه كدام قوم از ما جنگ بهتر مىكند .
امير المؤمنين گفت : اين سهل درخواستى است . التماس شما به اجابت مقرون داشتم .
پس ، قبيلهء ربيعه را فرمود : چند روزى در جنگ توقّف كنيد و خويشتن را آسايش دهيد .