( 1 ) آن جنگ ميان هر دو قوم تا نماز شام ببود و از اهل شام خلقى بسيار كشته شد .
شرم داشتند كه باز گردند و همچنان جنگ مىكردند تا شب در آمد و اهل شام به بدترين حالتى بازگشتند .
معاويه همهء شب در اين غم و الم بود تا صبح طلوع كرد و جهان كسوت نورانى پوشيد .
پيدا شد از سپهر علامات صبحدم * بالا گرفت دولت خورشيد محترم
معاويه برخاست و فرمود كه تعبيهء لشكر بسازند و صفها راست گردانند . پس ، معروفى را از معارف بنى عبس ، نام او عقيل بن مالك ، بخواند - اين عقيل از بزرگان شام ، مبارزى نامدار بود امّا پيوسته به عبادت مشغول بودى و بر نماز و روزه مواظبت نمودى [ 38 ] - چون پيش معاويه آمد ، معاويه گفت :
چرا با على ( ع ) و اصحاب على ( ع ) جنگ نمىكنى و حال آنكه در شام هيچ كس از تو شجاعتر و مردانهتر نيست .
عقيل گفت : مىخواستم كه در اين جنگ جدّ و جهد نمايم و تو را خدمت كنم امّا از آن روز كه عمرو عاص و عمّار ياسر و ذو الكلاع و أبو نوح با هم سخن گفتند و مناظره كردند ، شكّى و شبههاى در دل من پديد آمده است كه بدان سبب با على ( ع ) و اصحاب او جنگ نمىتوانم كرد و چندانكه در اين كار مىانديشم على ( ع ) را بر حقّ مىبينم و تو را بر باطل . اين جهان بد و نيك چندانكه باشد بخواهد گذشت از آن جهان مىانديشم و از عتاب مصطفى ( ص ) و از عذاب خداى عزّ و جلّ مىترسم .
معاويه را اين سخنان سخت ناخوش آمد ، لكن ظاهر ننمود و آن كينه در دل گرفت و با خود گفت : اگر چون يونس در شكم ماهى شوى ، جان نبرى . گويند بعد از آن معاويه بفرمود تا او را در خفيه به زارى كشتند و خون او را به گردن خود گذاشتند .
القصه آن روز از جانبين جنگى عظيم افتاد . اوّل كسى كه از ياران امير المؤمنين على ( ع ) به جنگ بيرون آمد مردى بود از اخيار صحابه ، نام او أصبغ بن نباته . در ميدان آمد رجزى بگفت و چندان [ 231 ب ] مرد را بينداخت كه نيزه در خون غرق شد و در يك حملهء آخرين معاويه را از موضعى كه ايستاده بود دور كرد و باز پس برد . پس ، بازگشت و به صف خويش آمد .
پس ، مردى از ياران معاويه بيرون آمد ، نام او عوف بن مخراة [ 39 ] . در ميدان ايستاد
هامش
[ ( 38 ) ] س : « اين عقيل . . . نمودى » حذف شده است .
[ ( 39 ) ] ت . م : عرف بن محزاه .