( 1 ) و مبارز خواست . مردى از لشكر امير المؤمنين ، نام او كعب بن جرير الأسدىّ [ 40 ] ، بيرون آمد و بر عوف حمله كرد و او را بكشت . پس ، باز نگريست معاويه را ديد سوار ايستاده و جماعتى در برابر . مركب براند و روى به معاويه آورد . معاويه گفت : اين مرد گريخته و به خدمت ما مىشتابد .
تا كعب نزديك او رسيد بر او و ياران او كه بر آن بالا ايستاده بودند ، حمله كرد و هيچ كس را تعرّض نمىرسانيد .
پس روى به معاويه آورده خواست كه او را زخمى زند آن سواران كه پيش معاويه ايستاده بودند شمشير كشيدند و پيش او بگرفتند و نگذاشتند كه به معاويه رسد . كعب گفت :
اى معاويه ، همانا مرا مىشناسى من آن غلام اسديم ، عاقبت سزاى تو بدهم .
پس ، بازگشت و به خدمت امير المؤمنين آمد . آن حضرت از او پرسيد : اى كعب ، آخر چه خواستى كرد و با جمعى انبوه چگونه خواستى كوشيد ؟
گفت : خواستم كه معاويه را نيزه بزنم و مسلمانان را از او باز رهانم .
امير المؤمنين تبسّم كرد ، او را بستود و ثناها گفت .
پس ، پسر خالد بن وليد عبد الرحمان از لشكر معاويه بيرون آمد . رجزى بگفت و مبارز خواست .
حارثة بن قدامه از لشكر امير المؤمنين على ( ع ) بيرون آمد . هر دو به نيزه جنگ آغاز نهادند ، حارثه نيزه بر پستان عبد الرحمان زد كه از آن زخم سخت كوفته شد و بازگشت . پس ، أبو الأعور السّلمىّ از لشكر معاويه بيرون آمد و مبارز خواست . زياد بن كعب بن مرحب از لشكر امير المؤمنين بر او حمله كرد و او را نيزه زد و زخمى گران يافت و بازگشت . پس معاويه ، به آواز بلند گفت :
اى اهل شام ، دشمنان امير المؤمنين قبيلهء همدانند ، روى بر ايشان آريد و جنگ با ايشان كنيد .
سعيد بن قيس الهمدانىّ آواز معاويه بشنيد ، بنى أعمام خويش را بخواند و اقارب و عشاير و موالى خويش را جمع كرده ايشان را گفت : مىبايد كه يك دفعه بر لشكر شام حمله كنيم .
او را به سمع و طاعت جواب دادند و بر جمهور اصحاب معاويه حمله كردند و
هامش
[ ( 40 ) ] ت . چ : كعبر بن جرير .