( 1 ) معاويه گفت : حقّ به دست مروان است . شكّ نيست كه در حقّ او تقصير كردهام و تو را بر او مقدّم داشته و ولايتى چون ولايت مصر به تو داده و او را محروم گردانيدهام .
عمرو گفت : اگر مرا مقدّم داشتهاى و او را مؤخّر و اگر او را محروم گردانيدهاى و مرا عطا دادهاى ، در اين هيچ زيان نداشتهاى البته چون منى را بايد نيكو داشت و رعايت كرد .
هزار گونه هنر هست مر مرا پنهان * برون از آن كه هنرهاى آشكار من است
اين سخن بگفت و با چهار صد مرد از مبارزان شام و ابطال لشكر معاويه كه در اهتمام و حمايت او بودند بر اشتر حمله كرد . قبيلهء اشتر چون ديدند كه عمرو عاص با خيل خويش بر اشتر حمله كرد ، در حال برنشستند و به اشتر پيوستند . قريب دويست مرد از نخع ( 510 ) و قبايل مذحج بر اشتر جمع شدند .
عمرو عاص پيش آمد و رجزى بگفت ، ديدهء بصيرت بپوشيد ، و به مردى و شجاعت خويش مفاخرت كرد . اشتر قصد او كرد و هر دو بر يك ديگر حمله كردند . اشتر چون نزديك او رسيد ، عمرو هر قدر خواست او را روباه بازى دهد نتوانست . اشتر در رسيد نيزهاى حوالهء او كرد . عمرو خواست بگريزد نيزه بر كوههء عمرو آمده بشكست و تنگ اسب او پاره شده ، عمرو بر روى زمين افتاد . بينى او بشكست و چهار دندانش بيفتاد .
عمرو چندانكه توانست جهد كرد كه از چنگ مالك اشتر بگريزد . جماعتى از خيل او پيش اشتر باز شدند و مانع و حايل آمدند تا عمرو عاص به خيمهء خويش شد . خون از بينى و دهان او مىچكيد . مروان حكم پيش او آمد چون او را بدان حالت ديد ، گفت :
هان اى عمرو چگونهاى ؟ [ 231 الف ] گفت : اين است كه مىبينى .
مروان گفت : سهل است به امّيد امارت ولايت مصر مىارزد و تحمّل بايد كرد .
جوانى بود از حمير از جملهء دوستان عمرو . چون حال عمرو بديد ، خشمناك شده بر اشتر حمله كرد . اشتر در او نگريست غلامى ديد ساده عذار ، ننگ داشت كه با او در ميدان نبرد آيد ، ابراهيم پسر خويش را گفت :
همتاى تو در ميدان آمده ، بيرون رو و كار او كفايت كن .
ابراهيم اسب بيرون تاخت . هر دو به نيزه جنگ آغاز نهادند . ابراهيم نيزه بر سينهء او زد كه از پشت او بيرون آمد و در حال جان بداد .