( 1 ) خواست . حجر بن عدىّ الكندىّ ( 509 ) از صف امير المؤمنين على ( ع ) بيرون آمد و بر او حمله كرد و به يك زخم شمشير سر او بينداخت . پس جولانى نمود و مبارز خواست .
حكم بن الأزهر [ 37 ] از لشكر معاويه پيش آمد و رجزى گفت و شمشير بكشيد و روى به حجر نهاد . حجر بر او حمله كرد و به ضرب شمشير او را بينداخت . پس ، نعره زده فخرى كرد و شعرى خواند و هماورد خواست . سوارى نامور از لشكر معاويه ، نام او عامر بن العامرىّ ، بيرون آمد از سر تا پاى به آهن در پوشيده كه بيرون چشم او هيچ چيز نمىديدند . در ميان دو صف بايستاد و شعرى بخواند و به مردانگى و دليرى خويش فخر بسيار كرد . حجر بن عدىّ خواست كه بر او حمله كند اشتر پيش دستى كرده نيزه بر تهيگاه او زد كه زره او را دريده ، نيزه به پهلوى او رسيد . عامر در حال بيفتاد و جان داد . هم در آن لحظه مبارزى ديگر از لشكر معاويه بر اشتر حمله كرد ، اشتر در آن گرمى او را نيزه زد و بينداخت . ديگرى آمد . همچنين چهار نفر را اشتر بكشت . معاويه از مشاهدهء آن حالت بىطاقت شده ، روى به مروان حكم آورد و گفت :
تا كى خواهد شد ؟ ببين اشتر چه مىكند . هيچ علاجى توانى كرد كه شرّ او از سر من باز كنى ؟ اگر مىتوانى با اين دو فوج سوار كه پيش تو ايستادهاند بر او حمله كن ، باشد كه شرّ او كفايت كنى و به كشتن او مرا راحتى بخشى .
مروان گفت : چرا اين خدمت عمرو عاص را نمىفرمايى كه سازندهء [ 230 ب ] كار و شعار و دثار است .
معاويه گفت : اگر او شعار و دثار من است ، تو جان و زندگانى و روان و بينايى منى .
مروان گفت : اگر من به نزديك تو اين محلّ داشتمى ، درجتى كه عمرو عاص از انعام و غير آن داشت ، من نيز داشتمى و محنت و حرمان كه مرا در خدمت تو است ، او را بودى .
معاويه گفت : خداى مرا از تو بىنياز كناد .
مروان گفت : امروز يارى نكرده است .
پس ، معاويه روى به عمرو عاص آورد و گفت : يا أبا عبد اللّه ، دل مرا خوش كن و با آن حيله كه دارى روى به اشتر آر . باشد كه او را بتوانى گرفت يا به بلايى انداخت كه دل من از او به تنگ شده است و از بسيارى شجاعت و مبارزت او طاقت من برفته .
عمرو عاص گفت : فرمانبردارم و با تو نگويم آنچه كه مروان گفت .
هامش
[ ( 37 ) ] ل : مبارزى .