تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧
( 1 ) دلخراش بود . و اللّه هنوز از خاطر من سترده نشده . اكنون رأى چيست ؟ اگر صلاح دانيد ، او را بخواهم و كيفر كردار او را در كنار او نهم . مروان گفت : واجب مىكند كه فرمان كنى تا او را حاضر سازند و با حدود شمشير مكافات فرمايند . معاويه گفت : بدين رأى كه زدى اصابهء صواب نكردى . نيكو آن است كه او را بخواهم و گوش دارم تا چه مىگويد . پس ، امير كوفه را منشور كرد كه : زرقاء را بخواه و بسيج راه كن و روانهء درگاه دار . امير كوفه حكم معاويه را به زرقاء ابلاغ داشت : زرقاء گفت : اگر مرا در اقامت كوفه و عزيمت شام مختار فرموده ، اقامت را از مسافرت دوست‌تر مىدارم . امير كوفه گفت : بر حسب فرمان به شام بايدت رفت . پس ، از بهر او هودجى بست و از برد يمانى زيرپوش كرد و ديگر سازهاى سفر از هر چه نيكوتر بداد و او را با چند تن از بنى عمّان و خويشاوندان روانهء شام داشت . زرقاء چون وارد شام شد ، بر در سراى معاويه آمد و اجازت خواسته ، بار يافت و بر وى سلام كرد . معاويه او را جوابى نرم گفت و پرسشى گرم نمود و از رنج راه و زحمت سفر و وسعت زاد و بسندگى راحله پرسيد . زرقاء گفت : امير كوفه در انجام امور قصورى نداشت و نيز تقصيرى نكرد ، كار بساخت و مرا به وجهى نيكوتر روان داشت . معاويه گفت : من نيز چنين فرمودم . اكنون اى خاله ، هيچ مىدانى تو را از بهر چه خواندم ؟ گفت : ندانم . گفت : آيا تو آن زن نيستى كه در صفّين بر شترى سرخ موى برنشستى و بر قوم خويش همى عبور دادى و ايشان را بر من بشوريدى و بر جنگ من بياغاليدى و اين سخنان بگفتى ؟ و كلمات او را لفظ به لفظ اعادت كرد . زرقاء گفت : آن زن من بودم و اين سخن من گفتم ، لكن اى معاويه صواب آن است كه از روزگار گذشته ياد نكنى و سخنى چند كه از خاطرها محو و منسى گشته ، ياد ننمايى . آن كس كه خداوند اين آثار ستوده بود از جهان برفت و آن اثرها با خود ببرد . مگر نمىدانى كه اين جهان گذران است ؟ چه بسيار پهلوانان را كه اين خاك خونخواره به دم در برده و فرو خورده و چه فراوان پادشاهان زبردست را كه صاحب تاج و كلاه بودند اين دنياى دنى پست كرد و تباه ساخت . اى معاويه ، هيچ عاقل را نمىزيبد كه از مكيدت
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 577 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى