( 1 )
و قال ابن الوحيد و قال عمرو * عدىّ بعد صفّين ذليل
فقلت صدقتما [ 34 ] قد هدّ ركنى * و فارقنى الّذين بهم أصول
اين ابيات به سمع معاويه رسيد ، كس فرستاد و عدىّ را بخواند و به انجاح حاجت او مثال داد و او را صلهء گران و جايزهاى هنى فرمود .
حكايت حجل و پسرش اثال
چنين گويند كه در يك روز از حرب صفّين مردى از لشكر معاويه بيرون آمد ، نام او حجل بن اثال ، در ميان هر دو صف بايستاد و مبارز خواست . او را پسرى بود نام او اثال كه در خدمت امير المؤمنين على ( ع ) بودى چون بديد كه مردى از لشكر معاويه بيرون آمده است و در ميدان ايستاده مبارز مىخواند [ 228 الف ] ، از لشكر امير المؤمنين على ( ع ) بيرون شد . نه پدر پسر را مىشناخت و نه پسر پدر را . بين آن دو كشش و كوشش بسيار رفت ، عاقبة الأمر پسر پدر را نيزهاى بزد و او را از اسب بينداخت ، خود از سر پدر بيفتاد ، پسر پدر را بديد بشناخت . خويش را از اسب بينداخت و روى بر روى پدر نهاد و بگريست و عذرها خواست . پس ، گفت :
مىدانى كه من نمىشناختم و تو هم مرا نمىدانستى ؟ مرا بگوى از اين زخم تو را رنج رسيده است يا نه ؟
پدر گفت : سخت رنجور شدهام . امّا ، سهل است بيم جان نيست . اى پسر ، اگر خواهم كه راحتى كه در خدمت معاويه دارم ، شرح دهم و انواع نعمت و رفاهيت عيش كه در شام است ، بيان كنم نتوانم . برخيز و بيا تا تو را به خدمت معاويه برم تا از اين رنج و محنت و شقاوت باز رهى .
پسر گفت : اى پدر ، دنيا گذرنده است و چنانچه هست راحت با رنج به سر آيد ، كار آن جهان را كارفرما . اى پدر ، هيچ وسيلتى نعيم آن جهان را و بهشت جاودان را بهتر از خدمت و متابعت امير المؤمنين نيست . ترك نعمت فانى بگو و همّت بر خير باقى بگذار و بيا تا تو را به خدمت امير المؤمنين على ( ع ) برم تا سعادت ابدى يا بى و راحت دنيا و
هامش
[ ( 34 ) ] خ . ب . چ : صدقت .