( 1 ) نجات عقبا تو را حاصل آيد .
پدر گفت : من هرگز خدمت على ( ع ) نيايم و او را خدمت نتوانم كرد .
پسر گفت : من هم معاويه را به چشم نتوانم ديد و هرگز پيش او نتوانم آمد .
پدر گفت : پس برخيز به خدمت على ( ع ) بازگرد تا من به خدمت معاويه برگردم .
و چنين كردند . هر دو لشكر كه در ايشان نظاره مىكردند و سخن ايشان مىشنيدند از آن حالت تعجّبها نمودند .
حكايت زرقاء دختر عدىّ بن سيرت الهمدانىّ
[ 35 ] بامداد روز ديگر كه خسرو سيّارگان از مشرق طلوع كرد و جهان را لباس نورانى پوشانيد ، هر دو لشكر روى به يك ديگر آوردند . از لشكر معاويه چهار صف بيرون آمد به سلاح و آلت وافر و از سر تا پاى پوشيده و دل بر مرگ نهاده . أبو الأعور السّلمىّ در پيش آن چهار صف مىآمد و ايشان را بر جنگ ترغيب مىداد و تحريض مىكرد و مىگفت :
اى اهل شام ، از فرار حذر مكنيد كه در آن عيبى و عارى عظيم است . روى به جنگ لشكر عراق آريد كه ايشان اهل نفاقند و شقاق .
از آن صفوف آواز بر آمد كه :
امروز از جنگ اهل عراق باز نگرديم تا معاويه را از خويش راضى نگردانيم و او را خوشدل و شادمان نكنيم .
چون سرخيلان لشكر امير المؤمنين على ( ع ) اين حال مشاهده كردند و آواز مبارزان آن چهار صف بشنيدند ، سعيد بن قيس الهمدانىّ آواز داد و قوم خويش را از همدان بخواند . عدىّ بن حاتم الطائيّ اقارب و عشاير خويش را جمع كرد . أشتر نخعى با بنى مذحج ساخته و آراسته پيش آمد ، و أشعث بن قيس سلاح [ 228 ب ] پوشيده و لشكر خويش مرتب و آراسته گردانيده ، بديشان پيوست . پس ، ديگر سواران و سرخيلان سپاه امير المؤمنين جمع شدند ، لشكرى عظيم انبوه در هم آمده به يك حمله بر آن چهار صف تاخت كردند و درهم آويختند . جنگى سخت بكردند ظفر و نصرت اصحاب امير المؤمنين على ( ع ) را بود . زيادت از سه هزار مرد از آن چهار صف در يك حمله بكشتند . بعد ،
هامش
[ ( 35 ) ] ل : اين حكايت را ندارد .