تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
( 1 ) [ 227 الف ]
از هر چه نه بر مراد تو خواهد بود * گر رنجه شوى دراز رنجى دارى
معاويه چون اين سخن بشنيد هيچ نگفت و حلمى در ميان آورد و آزار هر دو جانب زايل گشت .

حكايت عدىّ بن حاتم طايىّ و معاويه

روز ديگر على الصباح صفها راست كردند و روى به جنگ آوردند . مردى بود از اصحاب معاويه ، نام او همام بن قبيصة النميرىّ . از آن قوم بود كه امير المؤمنين على ( ع ) را دشمن داشتى و بسيار جفا گفتى . در ميان آمد و مبارز خواست . عدىّ بن حاتم الطائيّ از لشكر امير المؤمنين على ( ع ) بيرون آمد و در برابر او ايستاد . همام زفان برگشاد و امير المؤمنين على ( ع ) را دشنام مىداد . عدىّ بن حاتم گفت : دشنام و بيغاره كار عاجزان و پيرزنان باشد و جواب مردان به سيف و سنان . اين سخن بگفت و بر او حمله كرد . هر دو به نيزه با يك ديگر برآويختند و ساعتى نيك ميان ايشان كوشش برفت عاقبة الأمر عدىّ بن حاتم نيزه بر سينهء او بزد كه از پشت او بيرون آمد . همام بن قبيصه در حال بيفتاد و جان داد . پس ، عدىّ بن حاتم ساعتى در ميدان جولان داد و شعر خواند و بازگشت . معاويه از واقعهء همام عظيم دلتنگ شد و گفت : اگر ظفر مرا باشد و روزى بر عدىّ بن حاتم دست يابم ، سزاى او بدهم . چنين آورده‌اند كه چون امير المؤمنين على ( ع ) به درجهء شهادت رسيد و از سراى فانى به نعيم باقى رحلت فرمود و كار با معاويه افتاد عدىّ بن حاتم به مهمّى پيش معاويه آمد . در آن ساعت عمرو عاص و يكى از معارف بنى وحيد در نزد معاويه بودند . عدىّ بن حاتم درآمد و سلام گفت . حاضران مجلس جواب دادند . پس ، معاويه گفت : يا ابا ظريف ، روزگار از دوستى على ( ع ) با تو چيزى نگذاشته است . عدىّ بن حاتم گفت : روزگار بيرون دوستى او و محبّت و مودّت او چيزى ديگر به من نگذاشته است . از روزگار همين دوستى و مودّت او [ را ] دارم . گفت : چقدر از دل تو جايگاه محبت اوست ؟
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 572 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى