( 1 ) گفت : جملهء دل من . چون نام او شنوم ، دوستى او در دل من بيفزايد .
معاويه گفت : مىانديشيدم كه مگر چون روزگار بگذشت و كارها نوعى ديگر شد ، دوستى على ( ع ) در دل تو گم شده باشد .
عدىّ گفت : معاذ اللّه ! هر ساعت دوستى او در دل من بيشتر است و هر لحظه محبّت او زيادت .
چون گشت گشاده بر دل اسرار هواش * ندهم به كل جهان خار هواش
[ 227 ب ] ما پشت سوى هواى شادى كرديم * اكنون رخ زرد ما و ديوار هواش
حال دوستى على ( ع ) در دل من بر اين منوال است و دشمنى تو اى معاويه همچنان است كه دانستهاى .
معاويه گفت : اى عدىّ ، عجب عادتى كه قبيلهء طيئ داشتندى . همه وقت زاد و راحلهء حاجيان دزديدندى و حرمت خانهء كعبه نگاه نداشتندى .
عدىّ گفت : شكّ نيست كه در جاهليّت چنين بود كه مىگويى . بعد از آنكه خداى تعالى ما را اسلام روزى كرد ، هيچ كس جانب حجّاج چنان رعايت نكردى و حرمت خانهء كعبه نداشتى كه قبيلهء من .
معاويه گفت : عظيم بد حال جماعتى بوديد . قبيلهء تو بهترين طعامهايشان ملخ بودى .
عدىّ گفت : من تو را و قوم تو را ديدهام كه بهترين طعامهاى ايشان مردار بودى .
عمرو عاص و آن مرد از بنى وحيد كه در خدمت معاويه بودند گفتند :
اى امير المؤمنين ، عدىّ را مرنجان كه او خود كوفته خاطر است .
عدىّ گفت : راست مىگوييد . پس ، برخاست و ناخوشدل از پيش معاويه بيرون آمد و اين اشعار بگفت :
يجادلنى معاوية بن حرب * و ليس إلى الّذى يرجو سبيل
يذكّرنى أبا حسن عليا * و حظّى فى أبى حسن جليل
يعاتبنى و يعلم أنّ طرفى * على تلك الّتى اخفى دليل
و يزعم أنّنا [ 31 ] قوم جفاة * حزائيّون [ 32 ] ليس لنا عقول
و كان جوابه عندى [ 33 ] عتيدا * و يكفى مثله منّى القليل
هامش
[ ( 31 ) ] نل : أنّى .
[ ( 32 ) ] ت . ل : خرابيون .
[ ( 33 ) ] ل : عنده .