( 1 )
ما فى مقال رسول اللّه فى رجل * شكّ و لا فى مقال الرّسل تحيير
بامدادان معاويه اين بشنيد و سخت كوفته خاطر گشت و روى به عمرو عاص آورد و گفت :
چه غافل مردى بودهاى . دريغ آن گمان ستودهء من در حقّ تو . مرا به خواطر مىرفت كه تو را فراستى و كياستى است . اكنون چون نيك مىنگرم ، نزديك مىآيد كه سپاه را بر من تباه كنى آخر . اى مرد ! به خويش آى . نه هر چه از مصطفى ( ص ) شنيدهاى روايت بايد كرد . من نيز از مصطفى ( ص ) سخنها شنيدهام ، لكن مصلحت وقت را از دست نه فرو گذاشتهام . مصطفى ( ص ) نيز به مصلحت وقت چيزى فرموده است . تو بارى به چيزى كه نه به وقت روايت كردى و مبارزى معروف از لشكر من به باد دادى تا بعد از اين ديگر چه خواهى كرد و از تو چه خواهم ديد .
عمرو عاص گفت : من از مصطفى ( ص ) در حقّ عمّار كلمهاى شنيده بودم ، روايت كردم . آن وقت كه اين حديث روايت كردم نه لشكر تو بود و نه از آن على ( ع ) ، نه مخالفت تو بود و نه محاربت على ( ع ) . چه دانستم كه سخنى بگويم بعد از آن صد هزار آدمى در صفّين جمع خواهند شد و تو سرخيل جماعتى خواهى بود و على ( ع ) امير طايفهاى . عمّار ياسر به اجابت على ( ع ) خواهد بود و من به اجابت تو و اين سخنى كه در حقّ عمّار روايت مىكنم ، تو را زيان خواهد داشت و بدان سبب دون همّتى و متردّدى و منافقى از لشكر تو بخواهد گريخت و به خدمت على ( ع ) خواهد پيوست و تو از آن جهت مرا بخواهى رنجانيد . اگر من پيش از وقوع چنين وقايع و حوادث بدانستمى ، غيب دان بودمى . خداى تعالى رسول خود را مىگويد :
وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ ،
[ يعنى ] كه اگر من غيب دانستمى ، كارهاى نيك بسيار كردمى و هيچ رنج به من نرسيدى . غيب دان خداست - جلّ جلاله . تو هم در حقّ عمّار چند چيز روايت كردى اگر من نيز يك روايت كردم . اكنون چه شد و چه افتاد ؟ يك مبارز گو مباش . اگر اين كار كه تو پيش گرفتهاى با على ( ع ) ، به يك شخصى كه از لشكر تو غايب شود تفاوتى خواهد كرد و تو از آن شكسته دل خواهى شد و [ در تو ] خلل راه خواهد يافت ؟ تو اين كار نكنى و با على ( ع ) بسازى أولىتر و به صلاح و صواب مقرونتر .