( 1 ) خللى در عقيدت من پديد آيد . پس ، لختى سر به انديشه فرو داشت و گفت :
اى حارث ، بيا تا برويم و سخن ايشان را بشنويم . روزگارى است كه من بر راه شريعت رفته و عقيدت خويش استوار كردهام ، افسون پسر نابغه عقيدت مرا ديگرگون نخواهد كرد . اين بگفت و در محضر احتجاج ايشان حاضر گشت .
چون سخنان عمّار را كه در ميان حقّ و باطل فصل الخطاب بود ، بشنيدند و عمرو عاص را بديدند كه در جواب چون گاو خراس أخرس ماند ، حارث روى با حصين كرد و گفت :
هيچ نظاره كردى كه پسر عاص در سخن چگونه بيچاره ماند ؟ اكنون برانديش كه ما را از اين داهيهء دهياء چگونه رهايى به دست شود ؟ من ميان آتش دوزخ و نعمت فردوس متردّد ماندهام . [ 226 الف ] اگر تقديم خدمت امير المؤمنين كنم ، اين جماعت مرا دستخوش شناعت فرمايند و اگر با معاويه بيايم ، در آتش دوزخ بمانم . بهتر است كه از اين جنگ و جوش كرانه گيرم و از هر دو لشكر بيگانه زيم .
حصين گفت : نيكو رأى زدى و بر قانون خرد سخن راندى ، من نيز بر اين انديشهام كه تويى .
پس ، هر دو تن همداستان شدند و از لشكرگاه معاويه فرار كرده ، يكى به حمص رفت و آن ديگر به مصر .
و امّا چون عمرو عاص سخن با عمّار ياسر به پاى برد و به لشكرگاه معاويه باز شد . گروهى از لشكريان به نزديك او آمدند و گفتند : اى عمرو ، تو ما را فرمودى كه رسول خدا در حقّ عمّار گفت :
يدور الحقّ مع عمّار حيثما دار
يعنى ؛ حقّ با عمّار دور مىزند ، هر كجا كه عمّار باشد .
عمرو گفت : آرى من چنين گفتم و اين سخن از مصطفى ( ص ) شنيدهام . شما را چه افتاده كه عمّار را از ما بيگانه خوانيد ؟ مگر نديديد كه عمّار به نزديك ما آمد ؟ پس او از ما شمرده شود .
ذو الكلاع حميرى گفت : اى عمرو از خداى بترس و چندين هرزه مگوى . اين چگونه آمدن بود ؟ ما بوديم و ديديم كه عمّار بيامد و ساعتى با تو نشست و تو را با زخم زفان چنان بخست كه با زخم سنان كس خسته شود و تو چون كودكى نورس بلكه گاوى
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 569
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٥٦٩