( 1 ) پيوندد و الّا اين كار به جايى انجامد كه سرها در سر آن شود و از دود آتش اين فتنه بسيار دماغهاى تر خشك گردد و بسيار چشمهها خشكتر شود .
عمّار بخنديد و گفت :
اى پسر نابغه ، آنجا كه علىّ بن ابى طالب ( ع ) پاى در ركاب مىكند ، تو ياد از جنگ مىدهى و از سيف و سنان تذكره مىكنى ؟ همانا دندان اژدها مىخارى و مژهء پلنگ برمىكنى .
چون سخن بدينجا رسيد ، مردم شام برخاستند و برنشستند و از مقال و فعال عمّار همى ياد كردند . چون نزديك معاويه رسيدند ، معاويه گفت :
بگوييد تا چگونه شديد . چه گفتيد و چه پاسخ گرفتيد ؟
گفتند :
چه گوييم ؟ سخنها از عمّار ياسر شنيديم كه از شمشير برندهتر و از زهر افعى گزانندهتر بود . عمرو عاص با آن قوّت مقال در جواب او گنگى مادرزاد يا صورتى از جماد مىنمود .
معاويه گفت : سوگند به خداى كه عرب بالجمله عرضهء هلاك و دمار گردد ، اگر كار به صوابديد اين عبد أسود كنند . و روى اين سخن با عمّار ياسر داشت .
راويان چنين گويند كه در سپاه معاويه مردى از قبيلهء حمير بود كه او را حصين بن مالك مىناميدند . اگر چه در لشكر معاويه مىزيست ، لكن روى دل او با امير المؤمنين على ( ع ) بود . گاه بيگاه از آن حضرت خبر مىگرفت و فحص حال او مىكرد .
روزى حارث بن عوف السّكسكىّ [ 26 ] كه با حصين مهر و حفاوتى به كمال داشت او را آگاهى آورد كه :
اگر شنيده باشى ، تقرير يافته كه عمّار ياسر و عمرو عاص مجلسى بسازند و در كار على ( ع ) و معاويه با هم به احتجاج سخن كنند . اگر خواهى ، در مجلس ايشان حاضر شو و كلمات ايشان گوش دار .
حصين بن مالك گفت : امّا اى برادر ، بيم آن دارم كه از خديعت پسر نابغه
هامش
[ ( 26 ) ] ل : حارث بن عوف السكى .