( 1 ) عايشه و تحريضى كه بر قتل عثمان كرد همچنان است كه بر لفظ تو رفت و اين جمله را بعضى به رأى العين ديدهام و حاضر بودهام و برخى را از معتمدان شنيده . امّا ، حديث معاويه كه طلب خون عثمان مىكند . معاويه در اين كار به حقّ است كه عثمان مردى بود از بنى اميّه و معاويه هم از بنى اميّه است . قرابتى كه ميان ايشان هست و شفقتى كه عثمان را بر حال معاويه بودى و معاويه را بيشتر آن شفقتها و مهربانيها در طلب خون او دامنگير مىآيد ، از آن ظاهرتر است كه به تقرير آن احتياج باشد و ما نه از جهت بيان نسب و شرح حسب عثمان و معاويه نشستهايم ، غرض از اين مجالست آن است تا كيفيّت اين محاربت كه بر آن مداومت مىرود با يك ديگر باز گوييم و در آن باب مجاراتى كنيم و مفاوضه داريم ، بدان سبب كه تو در لشكر على ( ع ) از همه برترى و مميّزتر و حرمتى و جاهى زيادهدارى ؛ باشد كه به واسطهء تو اين كار مشوّش نظمى گيرد و به وسيلت استصواب تو آبى بر آتش فتنه زده شده ، اين غبار مظلم سكونى يابد و خونها ناريخته بماند .
اى أبو اليقظان ، آخر بينديش ، نه ما و شما يك خداى را مىپرستيم و روى به يك قبله مىآريم و همان پنج نماز كه شما مىگزاريد ، ما مىگزاريم و در خواندن قرآن و امتثال و امتناع اوامر و نواهى آن با يك ديگر موافقت داريم ؟ اين مخالفت ميان ما از كجا پديد آمد ؟ ما مؤمنان و مسلمانان را چرا با يك ديگر خلاف مىبايد كرد ؟ بعد از آنكه در يك صف نماز گزارده باشيم ، چرا مصاف بايد داد و به چه موجب يك ديگر را مىبايد كشت ؟ آخر تو از اين سخن نگويى و نصيحت نكنى .
عمّار جواب داد :
اى عمرو ، چند گويى و تا كى نفاق و بو العجبى كنى .
[ 225 الف ]
گر چه نرگس نيستى شوخ و چو لاله تيره دل * پس دو روى و دو زفان همچون گل و سوسن مباش
آنچه كه گفتى ما و شما يك خداى را مىپرستيم و به يك قبله نماز مىگزاريم ، الحمد اللّه كه اين بر زفان تو رفت . تو را و ياران تو را با قبله چه كار و از پرستيدن رحمان و خواندن قرآن و دين و ايمان چه منفعت و چه خير ؟ قبله و قرآن و دين و ايمان ما را منفعت كند كه مخلصانيم و از نفاق و ريا مبرّا . خداى تعالى تو را ضالّ گردانيده و تو در طلب جاه و مال چنان حريص شده و مغرور گشتهاى كه نه هدايت را از ضلالت مىدانى و نه سعادت را از شقاوت مىشناسى .