تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
( 1 ) خيانت كردى و يك ساعت بل يك لحظه در بندگى او تعالى و دوستى رسول او محمّد رسول اللّه ( ص ) خللى راه دادى . در جمله بدين سخن چون افتادى ، بيا تا سخنى گوييم كه بدان سبب بدينجا آمده‌ايم . اگر خصومت خواهى كرد ، خصومت كنيم چنان كه حقيقت ما ظاهر شود و بطلان دعوى تو مبرهن و اگر خواهى كه به سخن تو ابتدا كنى ، تو را مسلّم نگردد كه ما به گفتن از تو أولىتر باشيم . اگر خواهى يك كلمه بگويم كه ميان من و تو به قطع رسد و پيش از آنكه از اين موضع بر پاى خيزى ، كفر بر تو بنشانم و هم تو مرا در آن تصديق كنى و باور دارى و به موجب آن كلمه به كفر خويش گواهى دهى و مرا در تقرير آن كلمه تكذيب نتوانى كرد . يقين كه حال عثمان و موجب كشتن او تو را معلوم گشته باشد و كيفيّت آن واقعه بر شرح و تفصيل ديده باشى يا شنيده و تو را در آن شبهتى نمانده است كه بعضى از مردمان او را فرو گذاشته بودند و جمعى بر كشتن او تحريص مىكردند و ترغيب مىنمودند از آن جهت وضيع و شريف و معروف و مجهول كه ايّام محاصره و روز كشتن او در مدينه حاضر بودند ، هيچ كس او را به دست و زفان يارى نداد و او را مددى نكرد و در آن چهل روز كه در سراى محبوس و محاصره بود چندان مجال نيافت كه نماز آدينه رفتى يا به نماز جماعت رسيدى . كلمات مختلف و اقاويل متفاوت كه در آن روزها عمرو و زيد در حقّ عثمان گفتند ، شنيده و نقض عهد طلحه و زبير دانسته و آنچه مادر مؤمنان ، عايشه ، در آن وقت كه عثمان وظيفهء او باز گرفت ، در حقّ او گفت هم به گوش تو رسيده باشد و تحريضى كه بر كشتن او كردى و او را پير كفتار و نعثل خواندى هم تو شنيده‌اى . بعد از آنكه عايشه فرمود كه او را بكشند و بر كشتن او اغرا كرد و خصمان او را ترغيب داد ، بيرون آمد و به ناحقّ خون او طلب كرد . عايشه را طلب خون عثمان از حضرت بارى سبحانه و تعالى حكمى و امرى نبود و اكنون [ 224 ب ] معاويه آمده است و از امير المؤمنين على ( ع ) خون او مىطلبد و كشندگان او مىخواهد . تو را معلوم است كه امير المؤمنين در واقعهء عثمان هيچ قصد نكرد و نفرمود و بدان راضى نبود . در اين كار فروانديش و حكم اين حادثه باش و نيك تأمّل كن تا معاويه در اين طلب كه مىكند و سخنى كه مىگويد او را چه حقّ ؟ و چه افتاده است او را كه طلب خون عثمان كند ؟ نه وارث عثمان است و نه ولى مسلمانان بلكه خون عثمان در گردن معاويه است . عمرو عاص گفت : اى أبو اليقظان ، هر چه گفتى راست گفتى ، و حديث نقض عهد طلحه و زبير و كلمات