( 1 ) مخلص نخواهد رسيد . وقت مىگذرد برو و ياران خويشتن را بخوان تا من نيز ياران خود را آگاه سازم تا بيايند و پيش از آنكه روز به آخر رسد ، سخنى كه داريد بگوييد و بشنويد .
پس ، عوف بازگشت و عمّار را خبر داد . عمّار با آن جماعت صحابه روى به عمرو آورد . عمرو نيز از آن جانب با ياران خويش روان شد تا به هم رسيدند چنان نزديك كه گردنهاى اسبان از يك ديگر بگذشت پس ، فرود آمدند و بنشستند . عمرو ابتدا به سخن كرد و خواست خطبهاى بگويد . گفت : لا إله إلّا اللّه . عمّار سخن از دهان او بگرفت و گفت :
اين كلمهء مبارك هرگز بر زفان تو نرفته است ، امروز بدان چون افتادى ؟ خطبه به رسم جاهليّت مىگوى كه تو را در اسلام و مسلمانى حظّى نيست . اين كلمات طيّبه بر زفان هر كس نرود و اين نام به هر زفان دريغ است . كلمهء شهادت لايق حال من است به من بگذار كه آن كلمهء پاك بر زفان چون تو ناپاكى نرود .
رأس و رئيس تو از آن طايفهاى است كه با مصطفى ( ص ) جنگ كرده ؛ بر روى او شمشير كشيده ، و او را هجو گفته و بعد از وفات او امّت او را در فتنه افگند . تو را أبتر بن الأبتر گويند ، تا بوده دشمن خدا و رسول بودهاى و دشمن خاندان نبوّت .
عمرو عاص از سخن عمّار در خشم شد او را گفت :
چنين پاك دامن و پارسا و بىعيب و بىعوار نيستى كه در مسلمانان طعن توانى كرد . مرا حال تو معلوم است و ظاهر و باطن تو نيكو شناسم و اگر خواهم كه شمهاى از مساوى احوال و معايب افعال تو شرح دهم ، توانم و قوّت و قدرت آن دارم . مرا از تو عجب مىآيد كه چون دانى كه من بر احوال تو واقف باشم ، در روى من چنين سخنها گويى و مرا از اين نوع عيبها كنى مگر آن سخن كه :
[ 224 الف ]
آن كه از حال تو خبر دارد * جهد كن تا ز تو نيازارد
نشنيدهاى ؟
عمّار گفت :
تو مرا چه خواهى گفت و به چه عيب منسوب توانى كرد ؟ اگر گويى گمراه بودى ، خداى مرا راه نمود . اگر گويى وضيع بودى ، خداى مرا شريف كرد و اگر گويى ذليل بودى ، خداى مرا عزيز گردانيد . راست گفته باشى و نتوانى گفت كه خدا و رسول او را