( 1 ) عمرو گفت : تو از كدام قبيلهاى و نام تو چيست ؟
گفت : مرا عوف بن بشر گويند مردى ام از عبد القيس .
عمرو گفت : مىخواهى كه سوارى را نزد تو فرستم تا با تو جنگ كند ؟
عوف گفت : هر كه را خواهى بفرست و اگر تو خود بيرون آيى ، به مقصود نزديكتر است .
عمرو گفت : حال وقت قتال نيست . ما سؤال و جواب بسيار داريم . اين ساعت كسى را نزد تو فرستم تا با يك ديگر مناظره كنيد .
عوف گفت : چنان كن .
پس ، عمرو روى بدان جماعت آورد كه با او بودند و گفت : از شما كدام كس با عوف سخن مىگويد ؟
أبو الأعور السّلمىّ گفت : من با او سخن گويم .
عمرو گفت : چنان كن .
پس ، أبو الأعور آمد و در برابر او بايستاد . عوف گفت : مىنگرم مردى را و در سيماى او مىبينم كه از اهل دوزخ است .
أبو الأعور گفت : فصيح مردى كه تويى . مرا چنان معلوم است كه اين زفان كه تو دارى تو را در آتش دوزخ خواهد افگند .
عوف گفت : و اللّه كه صورت و زفان من مرا به بهشت رهنما خواهد شد كه من جز حقّ نگويم و بيرون صدق بر زفان من هيچ سخن نرود . طريق من [ 25 ] آن است كه گمراهان را به راه راست خوانم و از آن جهت به لطف پروردگار واثقم كه چون با اهل ضلالت حرب مىكنم و آن را جهاد مىدانم ، بهشت روزى كند و چنان كه مىبينم [ 223 ب ] و در تو نظر مىكنم عذاب خداى تعالى را بر عفو او اختيار كرده و گمراهى و غوايت را بر راه راست برگزيدهاى . يكى را كه ديدهء بينا باشد بايد گفت تا در ما و شما نگرد ، سيماى ما و سيماى شما مشاهده كند ، دعوى ما و شما بشنود تا ظلمت لقاى شما و نور سيماى ما ، ظلم و بطلان شما و انصاف و برهان ما معاينه بيند و به حقيقت بداند و با شما باز گويد تا معلوم شود كه فرومايهتر كسى از ما از بهترين كسى از شما بهتر باشد و به مصطفى ( ص ) نزديكتر .
أبو الأعور گفت : سخن دراز شد و معلوم گشت كه اين كار به مناظرهء من و تو به
هامش
[ ( 25 ) ] نل : ما .