تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 562

مساهمون:

ص٥٦٢
( 1 ) كه گويى راست گويى و گرد دروغ و تلبيس نگردى . عمّار ياسر كجاست ؟ أبو نوح گفت : تا نگويى كه به چه سبب او را مىپرسى ، از حال او تو را خبر ندهم . صحابهء كبار و اخيار و ابرار با ما بسيارند كه همه در محاربهء شما به جدّتر و غاليتر از عمّار ياسرند . عمرو گفت : عمّار را از آن مىطلبم كه شنيده‌ام كه مصطفى ( ص ) او را گفته است كه تو بر دست جماعتى كه اهل بغى باشند ، كشته خواهى شد ( 505 ) ، و از عمّار ياسر نسزد و غريب باشد كه ترك ما بگويد . أبو نوح گفت : اللّه اكبر ! عمّار با ماست و او در جنگ شما جدّى عظيم دارد . عمرو عاص گفت : چنين است كه مىگويى ، عمّار در جنگ ما مبالغت مىكند . أبو نوح گفت : و اللّه كه چنين است و عمّار در محاربت شما رغبتى تمام دارد و در آن روزها كه در حرب جمل بوديم يك روز مرا گفت دل فارغ دار كه ظفر ما را خواهد بود و ديروز مىگفت اگر لشكر معاويه ما را بشكنند و بتازاند تا خرماستانهاى مدينه ، من در آنكه على بر حقّ است و معاويه بر باطل هيچ شبهه‌اى ندارم و يقين مىدانم كه كشته‌شدگان ما بهشتىاند و كشتگان ايشان دوزخى . و امروز هم عمّار در آن نيّت است . عمرو گفت : اى ابو نوح ، مىخواهم كه ساعتى عمّار را ببينم . هيچ طريقى توانى ساخت كه مرا با او ملاقات شود ؟ أبو نوح گفت : اين سهل درخواستى است . من و ذو الكلاع اين انديشه كرده‌ايم و عمّار را گفته‌ايم و [ 223 الف ] اينك عمّار با جماعتى از معارف اصحاب مصطفى ( ص ) نزديك لشكر شما ايستاده است . عمرو عاص چون سخن ابو نوح شنيد ، در ساعت اسب براند و آمد در برابر عمّار بايستاد و طايفه‌اى از خواص معاويه با او بودند . عمّار ياسر چون عمرو عاص را بديد ، مردى را از عبد القيس ، نام او عوف بن بشر ، نزد او فرستاد . عوف چون نزد عمرو رسيد گفت : عمّار آنجا ايستاده است مىگويد اگر سخنى دارى ، پيشتر آى و بگوى . عمرو گفت : به او بگوى كه من از غدر تو مىانديشم و از مكر تو مىترسم كه پيشتر آيم . تو پيشتر آى تا سخنى كه هست گفته شود . و تو اى مرد ، به چه دليرى و گستاخى نزد ما آمده‌اى و كدام كس تو را دلير گردانيده است ؟ عوف گفت : خداى تعالى مرا دلير گردانيده است و بر تو و ياران تو نصرت داده و قوّت و شجاعت كرامت فرموده است . اگر خواهم با تو مناظره كنم ، للّه الحمد زفان گويا دارم و هم قوّت جدال و هم نيروى قتال .