( 1 ) بيا تا به نزديك عمرو عاص شويم و او را از آمدن عمّار ياسر خبر دهيم و در اين معنى كلمهاى گوييم .
ابو نوح گفت : نبايد كه كسى مرا سخنى گويد يا تعرّضى رساند كه جواب آن باز بايد داد و دفع آن بايد كرد .
ذو الكلاع گفت : امن و فارغ باش . چون در صحبت من باشى ، هيچ كس را زهرهء آن نبود كه تو را سخنى ناخوش گويد يا تعرضى رساند .
پس ، أبو نوح در مرافقت او روان شده ، هر دو آمدند تا به نزديك عمرو عاص .
عمرو عاص در آن ساعت بر بلندى ايستاده بود و لشكر را بر جنگ تحريص مىداد .
ذو الكلاع او را گفت :
يا أبا عبد اللّه ، مردى مشفق ناصح خردمند صادق آوردهام تا تو سخن او بشنوى و در مرافقت او نزد عمّار ياسر آيى و هر سخنى كه بايد بگوييم و بشنويم .
عمرو عاص گفت : آن مرد ناصح خردمند كيست كه آوردهاى ؟
گفت : اين است كه اينجا ايستاده است ، پسر عمّى است از آن من از اهل عراق .
با او عهد كرده و قرار دادهام كه هيچ كس او را به دست و زفان نيازارد تا سخنى كه داريم گفته شود و او به لشكرگاه خويش بازگردد .
عمرو عاص گفت : من بر اين پسر عمّ تو سيماى ابو تراب مىبينم .
ابو نوح گفت : آن نه سيماى بو تراب است كه بر من مىبينى بل سيماى تتبّع سنّتهاى مصطفى ( ص ) است كه [ 222 ب ] مشاهده مىكنى و من بر روى تو به رأى العين سيماى أبو جهل ( 504 ) مىبينم بلكه سيماى فرعون مشاهده مىكنم .
أبو الأعور السّلمىّ شمشير بركشيد و روى به دو آورد و گفت :
اين كذّاب لئيم را كه بر او سيماى ابو تراب است آوردهاى تا پاى از حدّ خويشتن بيرون مىنهد و مواجهة ما را دشنام مىدهد ؟ اين ساعت شمشير بزنم و سر او بيندازم .
أبو الكلاع گفت : آهسته باش اى أبو الأعور ، ابو نوح پسر عمّ من است و همسايهء من ، و مع ذلك با او عهد كرده و او را آوردهام تا شبهتى كه شما را در اين كار هست ، برگيرد و راه راست به شما نمايد اگر تعرّضى رسانى ، تو را با شمشير در گذرانم .
أبو الأعور چون سخنان أبو الكلاع بشنيد و مبالغت او در آن كار بديد ، خاموش ايستاد و شمشير در نيام كرد . پس ، عمرو عاص او را گفت : تو نه ابو نوحى ؟
گفت : بلى .
عمرو گفت : سوگند بر تو مىدهم به خدايى كه جز او خدايى نيست كه سخنى
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 561
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٥٦١