( 1 ) نعمان گفت : چنان كنم .
پس ، نعمان با قوم خويش از بنى قضاعة حمله كرد بر آن دو فوج سوار . اشتر و سعيد چون ديدند كه نعمان و بنى قضاعه روى بديشان آوردند و بهتر در كار آمدند ، ميان ايشان جنگ افروخته گشت و از هر دو جانب مكاوحت بسيار رفت . آن جنگ تا نماز شام بداشت و عاقبت الأمر نعمان كشته شد و قوم او بيشتر كشته شدند . آن روز از هر دو قوم هيچ كس نماز نگزارد و چون شب در آمد ، از يك ديگر بازگشتند و نمازها قضا كردند .
معاويه بنا بر مصلحت از جهت نعمان تأسّف مىخورد و اظهار ملامت مىكرد ، لكن در باطن خوشوقت بود به سبب محبتى كه با امير المؤمنين داشت .
در اثناى محاربه ذو الكلاع حميرى ، ابو نوح [ 23 ] را آواز داد . [ 222 الف ] چون حاضر آمد ، گفت :
مىتوانى كه عمّار ياسر را بگويى تا ساعتى با عمرو نشسته ، گفتگويى كنند و در اصلاح ذات البين با يك ديگر سخن گويند و ما بشنويم ؟ ( 503 ) ابو نوح گفت : چرا نتوانم ؟ پس بازگشت و عمّار ياسر را بديد و ماجرا تقرير كرد .
عمّار گفت : بيايم و منّت دارم . پس ، عمّار ساخته شد و با سى نفر از معارف صحابه برنشست . جملهء اين سى نفر همه از اهل بدر بودند كه در خدمت رسول خدا ( ص ) جهاد كرده بودند الّا دو كس ؛ مالك بن الحارث النخعىّ و عمرو بن الحمق الخزاعىّ . [ 24 ] عمّار با اين سى نفر صحابه آمد و نزديك لشكر معاويه بايستاد . مردى از نزديكان معاويه ، نام او صباح ، بر پاى خاست و معاويه را گفت :
مرا مصلحت نمىنمايد كه تو ذو الكلاع را دستورى دهى تا با ابو نوح سخن گويد ، چه ابو نوح مردى زفاندان است و مكّار و سخت فصيح نبايد كه به عذوبت بيان و فصاحت زفان ذو الكلاع را بفريبد و در شكّ اندازد .
معاويه گفت :
من هم مصلحت نمىديدم و او را گفتم سخن من قبول نكرد . بالجمله ذو الكلاع مردى بزرگ است و مصلحت خويش از مفسدت نيكو شناسد نه همانا كه ابو نوح او را بتواند فريفت .
پس ، ذو الكلاع أبو نوح را گفت :
هامش
[ ( 23 ) ] ل : ابى روح .
[ ( 24 ) ] س : « إلّا دو كس . . . الخزاعىّ » حذف شده است .