( 1 ) قوتهء بزرگ و دو فوج عظيم از لشكر امير المؤمنين على ( ع ) در حركت آمدند . خودها بر سر و زرهها در بر همچون ستارگان بر آسمان مىدرخشيد و غبار سم اسبان ايشان به آسمان مىرسيد . يك قوته قبايل مذحج بودند سرور و سرخيل ايشان اشتر نخعى و ديگر قوتهء قبايل همدان بودند امير و مهتر ايشان سعيد بن قيس . [ 221 ب ] اين هر دو فوج سوار كه لشكر جرّار بودند ، آمدند و خويشتن را بر لشكر معاويه زدند ، لشكر او از جاى بركندند و باز پس بردند و جنگهاى سخت كردند . بسيارى از لشكر شام كشتند و نزديك بود كه شاميان شكسته گردند و بگريزند ، معاويه كسى نزديك نعمان القضاعىّ فرستاد و گفت :
يا أبا المنذر ، ما را درياب ، مىبينى كه دو فوج سوار با ما چه مىكنند كار به جان و كارد به استخوان رسيده است و به يك كوشش و مردى تو بازمانده .
نعمان رسول را گفت :
برو و معاويه را بگوى كه كسى را به دفع اين دو فوج سوار فرست كه از من بىعيبتر و ناصحتر باشد .
معاويه عمرو بن مرّة الجهنّى و حارث بن النمر الحرمىّ را كه خويشان نعمان بودند گفت :
مىبينيد كه نعمان ما را در اين حال چه جواب مىفرستد ؟ برويد و نزديك او شويد و او را ملامت كنيد و از جانب من وعدههاى خوب دهيد تا بيرون آيد و دفع اين دو كوكبه كند كه هيچ كس بجز نعمان دفع اين غايله نتواند كرد .
عمرو بن مرّة الجهنّى گفت :
اى معاويه ، چون تو را كارى نباشد از ما ياد نيارى و ما را فروگذارى و در حقّ ما تقصير كنى و چون كارى دشوار افتد و مهمّى نازك پيش آيد ، ما را ياد آرى و ما را به سر آن واقعه كنى .
معاويه گفت :
وقت اين سخن نيست . بيشتر اين كار را دريابيد و تدبير انديشيد زان پيش كه كار از دست برود و هم دست از كار .
پس ، هر دو به نزديك نعمان شدند و او را نصيحت كردند و دل او به دست آوردند و گفتند :
هر چه گفتى تو در مشافهه گفتى و دل خويشتن را بر او پاك كردى . از حدّ نبايد و از رضاى او فرو نبايد گذاشت كه ما را لابد از او به سر نخواهد شد چون در كارى افتادهايم ، پيش از آنكه به آخر رسد اگر باز پس آييم ، عيب باشد .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 559
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٥٥٩