( 1 ) امّا آنچه مىگويى كه راه راست از دست دادم و روى به خدمت تو آوردم اين سخن بهتر از اين مىبايد . كدام حقّ زياده از آن خواهد بود كه خون خليفهء مظلوم كه او را بىجرم و خيانتى بكشتند طلب كنى و انتقام از آن جماعت ظلمهء فسقهء ناحقّ بيرحم بازخواهى ؟
نعمان گفت :
سبحان اللّه ! طرفه حكايتى است كه مىگويى . بر من چگونه مىتوان پوشيده داشت حال آنكه از جميع دقايق واقفم . مگر مرا فراموش شده وقتى كه عثمان از تو مدد خواست ، او را يارى نكردى در وقتى كه مىتوانستى او را از چنگ اعدا اخلاص دهى و امروز در طلب خون او برخاستهاى ، حال آنكه با بودن على ( ع ) ، كه امروز خليفهء وقت است تو را نرسد كه خون عثمان طلب كنى . تو از اين جنگ جز طمع رياست چيز ديگرى نمىخواهى و من در كار خويش تقصير كردهام و از رشد و رشاد راه آخرت غافل بودهام كه جلاى وطن اختيار كنم و بيايم براى رضاى تو با پسر عمّ و وصىّ رسول خدا ( ص ) حرب كنم . اوّل كس كه به محمّد مصطفى ( ص ) ايمان آورد ، او بود و اوّل كس كه هجرت كرد ، او بوده است . اگر من آنچه نزد تو آمدم ، به خدمت او شدمى ، امروز در كار دين و دنيا به هزار چشم روشنتر بودمى . على ( ع ) بر من از تو مهربانتر بودى و عطاياى او زيادت و حرمت و جاه و دولت و دستگاه بيشتر داشتمى .
نيك به رنج اندرم از خويشتن * كم شده تدبير و خطا كرده ظن
معاويه چون اين سخنان بشنيد ، سر در پيش افگند و هيچ سخن نگفت . پس ، عمرو بن مرّة الجهنىّ و حارث بن النمر الحرمىّ كه از معروفان خدم معاويه بودند و با نعمان خويشى داشتند بر پاى خاستند و نعمان را سوگند دادند كه خاموش باشد و بر آن نيفزايد و كلمهاى ديگر نگويد كه فكرت خاطر معاويه زيادت شود . نعمان سخن ايشان قبول كرد و ديگر سخنى نگفت و به قوم خويش پيوست .
حكايت گفتگوى عمّار ياسر با عمرو عاص
[ 22 ] القصّه ديگر روز چون صفهاى لشكر از هر دو جانب راست شد ، در آن لحظه ديدند كه دو
هامش
[ ( 22 ) ] ت . ش : اين بخش را ندارد .